Sunday, April 24, 2011

دموکراسی و مسأله حقوق اقلیتهای قومی

 متأسفانه پدرسالاری وجه غالب فرهنگ ما در سطوح مختلف آن بوده است.  پدرسالاری سنّتی در عرصه زندگی های فردی نهاد خانواده را “مقدّس” می خواند تا در پوشش آن زنان را از حقّ طلاق محروم سازد.  زنان پس از ورود به عقد ازدواج از حقّ خروج از این قرارداد محروم می شوند، هرچند حقّ اخراج ایشان از این قرارداد برای مردان محفوظ می ماند.  پدرسالاری فرهنگی، برسمیت شناختن حقّ طلاق را برای زنان به مثابه تهدید نهاد “مقدّس” خانواده تلقی می کند، چرا که زنان را در تشخیص مصالح خود ناتوان می داند.  در عرصه زندگی جمعی هم پدرسالاری مدرن در قالب ملّی گرایی مام وطن را “مقدّس” می خواند تا در پوشش آن اقوام غیرمرکزی را از حقّ طلاق سیاسی محروم سازد.  در اینجا نیز اقوامی که به اختیار یا به زور به قید این عقد درآمده اند از حقّ خروج از این قرارداد محروم می شوند.  ملّی گرایی پدرسالارانه اقوام تحت حاکمیت دولت مرکزی را از تشخیص مصالح و تدبیر مستقل امور خویش ناتوان می داند، و سرزمین ایشان را ملک طبیعی خود بشمار می آورد.  “مام مقدّس وطن” در غالب موارد سرپوشی فریبنده بر بی عدالتی ای است که بر اقوام تحت قیمومت دولت مرکزی روا می شود. 
(۱) 
آرش نراقی - روشنفکر دینی معاصر
گفتمان دموکراسی خواهی و دفاع از حقوق بشر بدون بحث درباره حقوق اقلیتهای قومی ناتمام به نظر می رسد.  اما بحث درباره حقوق اقلیتهای قومی کار آسانی نیست.  از یک سو، صورتبندی، تبیین، و توجیه حقوق اقلیتهای قومی با دشواری های نظری جدّی روبروست، و بر آن دشواریها نمی توان فائق آمد مگر آنکه با شکیبایی اهل مدرسه به موشکافی دقایق آنها نشست، و از سوی دیگر، بحث درباره حقوق اقلیتهای قومی مطلقاً در سطح بحثهای نظری آرام و فارغدلانه نمی ماند و بی درنگ با زندگی واقعی و روزمره مردم سروکار می یابد، و با انبوهی از عواطف شورمندانه درمی آمیزد.
           تلاش من در این نوشتار آن است که مسأله حقوق اقلیتهای قومی را در بستر گفتمان کلان تر حقوق بشر و دموکراسی مورد بررسی قرار دهم، و نهایتاً استدلال کنم که دموکراسی عادلانه بدون برسمیت شناختن حقوق ویژه اقلیتهای قومی تحقّق پذیر نیست.
(۲) 
مهمترین پیش فرضهای مقدماتی من در اینجا آن است که (نخست)، نظامهای حقوقی و سیاسی در سطح ملّی و بین المللی فقط در صورتی مشروع اند که بر بنیانهای اخلاقی دفاع پذیری استوار باشند، و (دوّم) مهمترین فضیلت زندگی جمعی انسانها التزام به اصل عدالت است.  لازمه پیش فرض دوّم آن است که نهادهای سیاسی، اجتماعی، حقوقی و غیره در سطح ملّی و بین المللی در صورتی مشروع اند که از جمله عادلانه باشند، و غایت اصلی آنها حفظ و تضمین عدالت باشد.  بنا بر این پیش فرضها، مشروعیت دولتها در سطح ملّی و بین المللی بر مبنای میزان التزام آنها به مقتضیات اصل عدالت تعیین می شود.
متأسفانه نظام حقوق بین الملل در روزگار ما همچنان برمبنای تأمین و تضمین صلح سامان یافته است.  یعنی غایت اصلی این نظام حقوقی برقراری صلح و ثبات ناشی از آن است.  از همین روست که در نظام حقوق بین الملل هر دولتی که بتواند در قلمرو حاکمیت خود اعمال قدرت کند و شهروندان را به اطاعت وادارد، و از این طریق نظم و ثباتی نسبی در آن قلمرو برقرار نماید، دولت مشروع بشمار می آید، و دولتمردان آن حقّ می یابند که به نمایندگی از شهروندان خود در صحنه روابط بین الملل طرف عقد پیمانها و معاهدات بین المللی واقع شوند.  به بیان دیگر، در چارچوب نظام حقوقی کنونی، مشروعیت دولتها عمدتاً بر مبنای قدرت تعریف می شود.
اما در مدل عدالت محور، غایت نظام حقوقی و سیاسی بین الملل تأمین و تضمین عدالت است.  در این مدل غایت اصلی صلح نیست، صلح عادلانه است.  در چارچوب این مدل، صرف قابلیت اعمال قدرت و برقراری نظم و ثبات، دولت را مشروع نمی کند.  در اینجا، دولت مشروع باید دست کم واجد دو شرط اساسی باشد: (نخست آنکه) این دولت باید از طریق نوعی نظام مشورتی طولی آرا و منافع گروههای گوناگون را در قلمرو حاکمیت خود نمایندگی کند، و لذا قدرت خود را بر مبنای توافق ضمنی یا صریح شهروندان به نحو اخلاقاً موّجهی اعمال نماید.  (دوّم آنکه) نظم و ثباتی که می آفریند باید عادلانه باشد، یعنی در آن، دست کم حقوق اساسی تمام شهروندان محترم داشته شود، و امکان بهره مندی از مضمون آن حقوق برای تمام شهروندان به یکسان تأمین و تضمین شده باشد.   بنابراین، در اینجا مشروعیت دولت ناشی از قدرت آن نیست، برآمده از اقتدار آن است.  دولت مشروع دولت صاحب اقتدار است، نه صاحب قدرت.
بنابراین، در چارچوب مدل عدالت محور، نظام سیاسی و حقوقی عادلانه از جمله حافظ حقوق اساسی انسانهای تحت حاکمیت خود است.  به بیان دیگر، تأمین و تضمین حقوق بشر شرط لازم برای تحقق عدالت اجتماعی است.  نظامی که در آن حقوق انسانی شهروندان به نحو گسترده و سیستماتیک نقض می شود، ناعادلانه و لذا فاقد مشروعیت است.  لازمه این مدعا آن است که نظام حقوق بین الملل نباید دولتهای ناقض حقوق بشر را در جرگه اعضای محترم جامعه جهانی بشمار آورد، و نیز نباید تصمیمات دولتمردان این گونه دولتهای نامشروع را در عرصه روابط بین الملل واجد اعتبار حقوقی تلقی نماید.
یکی از مهمترین حقوق اساسی انسانها حقّ مشارکت مؤثر ایشان در تصمیم گیریها و سیاستگذاریهایی است که بر زندگی ایشان (خصوصاً بر امنیت و معیشت آنها) تأثیر جدّی برجای می گذارد.  در واقع “حقّ مشارکت مؤثر” را باید قلب “حقّ تعیین سرنوشت خود” دانست.  انسانها نمی توانند سرنوشت خود را رقم زنند مگر آنکه بتوانند در فرآیند تصمیم گیریها و سیاستگذاریهایی که مستقیماً بر زندگی ایشان تأثیر می گذارد، به نحو مؤثری مشارکت ورزند.
 (۳) 
در روزگار ما دموکراسی یکی از مهمترین و کامیاب ترین شیوه های تأمین و تضمین “حقّ مشارکت مؤثر” یا “حقّ تعیین سرنوشت خود” است.  بنابراین، دموکراسی مطلوبیت ذاتی ندارد، مطلوبیت آن از آن روست که می تواند در قیاس با سایر مدلهای بدیل به نحو مؤثرتری حقوق اساسی شهروندان را تأمین و تضمین نماید، و از این راه به تحقّق عدالت در متن جامعه یاری رساند.  بنابراین، مطلوبیت دموکراسی در گرو مطلوبیت عدالت است.
اما از دموکراسی دست کم دو تلقی مهّم وجود دارد:
تلقی اوّل را می توان “تلقی صوری” نامید.  در این تلقی، دموکراسی بیشتر بر مبنای نظام انتخاباتی و سیستم رأی گیری تعریف می شود.  به بیان دیگر، مطابق این تلقی، نظام دموکراتیک نظامی است که در آن انتخابات آزاد برگزار می شود، و رأی اکثریت مبنای تصمیم گیریها و سیاستگذاریها و نیز داور نهایی مناقشات عرصه عمومی است.  اما این تلقی از دموکراسی اخلاقاً قابل دفاع به نظر نمی رسد.  رأی اکثریت به تنهایی لزوماً مبنای اخلاقاً موّجهی برای مدیریت عرصه عمومی نیست. مهمترین مخاطره این تلقی از دموکراسی آن چیزی است که گاه از آن به “دیکتاتوری اکثریت” یاد می کنند.
تلقی دوّم از دموکراسی می کوشد بر کاستی ها و مخاطرات تلقی صوری فائق آید.  مطابق تلقی دوّم، نظام دموکراتیک نظامی است که دست کم به سه شرط زیر ملتزم باشد:
شرط اوّل- نظام دموکراتیک نظام ملتزم به منطق گفت و گوی عقلانی در عرصه عمومی است.  به بیان دیگر، در نظام دموکراتیک نظامهای سیاسی، اجتماعی و حقوقی چنان سامان می یابد که امکان گفت و گوی عقلانی در عرصه عمومی گشوده باشد.  در اینجا فرض بر آن است که خواست و خرد جمعی در متن یک گفت و گوی عقلانی عمومی به بهترین وجه آشکار می شود.  بنابراین، در متن یک نظام دموکراتیک (۱) تمام شهروندان و گروههای اجتماعی واجد صدا هستند؛ (۲) تمام صداها در عرصه عمومی شنیده می شود؛ (۳) تمام صداها می تواند بر سرنوشت عرصه عمومی مؤثر واقع شود.
شرط دوّم- التزام به قاعده اکثریت است.  در کوران اختلاف نظرهای پایان ناپذیر در عرصه عمومی، ضرورتهای عملی ایجاب می کند که در مقام عمل، یعنی در مقام تصمیم گیری، سیاستگذاری، و اجرا، قاعده ای فیصله بخش در کار باشد.  در نظام دموکراتیک این قاعده “قاعده اکثریت” است.  البته قاعده اکثریت صرفاً فیصله بخش اختلافات در مقام عمل و اجراست نه در مقام نقد و نظر.
شرط سوّم- اما قاعده اکثریت باید به یک قید مهّم مقیّد شود: رعایت حقوق اقلیت.  به بیان دیگر، اکثریت نمی تواند/ نمی باید قوانین الزام آوری را در عرصه عمومی وضع کند که حقوق اساسی اقلیت (از جمله حقّ ایشان را برای آنکه بتوانند به اکثریت تبدیل شوند) نقض نماید.  زیرا، مطابق مدل عدالت محور، حکومت برای تأمین عدالت تأسیس شده است، و مشروعیت آن ناشی از رعایت مقتضیات عدالت (از جمله تأمین و تضمین حقوق اساسی تمام شهروندان) است.  بنابراین، حکومتی که به هر نحوی (از جمله به اعتبار رأی اکثریت) حقوق اساسی شهروندان خود (یا گروهی از ایشان) را نقض کند، بر سر شاخ نشسته و بن می برد، یعنی دلیل وجودی و مبنای مشروعیت خود را نقض می کند.  بنابراین، رأی اکثریت فقط در محدوده حقوق بشر اعتبار و حجیّت دارد.  اکثریت نمی تواند هیچ قانون یا قاعده ای را در عرصه عمومی الزام آور کند که نتیجه آن نقض حقوق اساسی گروهی از شهروندان آن جامعه باشد.
            اما حتّی این مدل از دموکراسی هم خالی اشکالاتی نیست.  به نظر من یکی از مهمترین مشکلات مدل دوّم پدیده ای است که می توان آن را “مسأله اقلیتهای دائمی” نامید.  در بسیاری موارد اقلیتهایی در جامعه وجود دارند که تقریباً مسلّم است که هرگز نمی توانند به اکثریت تبدیل شوند، و بنابراین، این اقلیتها هرگز نمی توانند از طریق نظام رأی گیری به پاره ای از خواسته های اساسی خود که برای ایشان بسیار مهّم و ارزشمند است دست یابند.  البته مطابق مدل دوّم، حقوق اساسی این اقلیتها محترم است، اما می توان فرض کرد که در نظام ارزشی ایشان پاره ای از امور است که از جمله مصادیق حقوق اساسی انسانی و شهروندی نیست، اما حفظ آنها برای ایشان از اهمیّت بسزایی برخوردار است، و برای مثال، ضامن تداوم هویت فرهنگی، دینی، یا سیاسی ویژه ایشان به مثابه یک گروه بشمار می آید.  آیا در این شرایط اکثریت در قبال این “اقلیتهای دائمی” مسؤولیت ویژه ای دارد؟  به نظر من پاسخ مثبت است.  در شرایطی که پاره ای از ارزشهای بنیادین یک اقلیت دائمی، به دلیل اقلیت بودن، همواره در معرض مخاطره است، و هیچ تضمینی وجود ندارد که آن ارزشها در برابر تهدید رأی اکثریت محفوظ و محترم بماند، اکثریت وظیفه دارد تدابیری بیندیشد تا آن ارزشها (دست کم تا آنجا که به زندگی آن اقلیت مربوط است) محفوظ و محترم بماند.  برای مثال، چه بسا لازم باشد که در متن قانون اساسی به آن اقلیتها حقوق ویژه ای اعطا شود تا به اعتبار آن بتوانند پاره ای از ارزشهای بنیادین خود را (که لزوماً از مصادیق حقوق اساسی ایشان نیست) از تیررس تهدید رأی اکثریت ایمن بدارند.  البته در اینجا حدّ رواداری را حقوق بشر تعیین می کند، یعنی فقط آن دسته از ارزشهای بنیادین اقلیتهای دائمی می تواند از این امتیاز ویژه برخوردار شود که ناقض حقوق بشر نباشد.
            به بیان دیگر، به نظر می رسد که مدل دوّم از دموکراسی، حقوق فردی شهروندان را به صفت فردی ایشان تأمین و تضمین می کند، اما احتمالاً نسبت به پاره ای از حقوق گروهی ایشان به مثابه گروه حساسیت کافی نشان نمی دهد.  مقصود من از “حقوق گروهی” حقوقی است که (۱) صاحب آن نه فرد که گروه است؛ (۲) مکانیسم احقاق یا سلب آن فردی نیست، گروهی است (یعنی فرد به صفت فردی خود نمی تواند آن حقّ را مطالبه کند یا آن را به دیگری واگذارد، این گروه یا نمایندگان گروه هستند که واجد این حقّ هستند)؛ و (۳) مبنای توجیه آن حقوق منافع فردی نیست، منافع تمام یا اکثریت گروه است.
 (۴) 
            یکی از مهمترین مصادیق این قبیل حقوق گروهی، حقوق مربوط به “اقلیتهای قومی” است.  در اینجا مقصود من از “قوم” گروهی از انسانهاست که واجد زبان، مذهب، آداب و رسوم، اسطوره ها، و ادبیات مشترک و خاص خود هستند، و ارزشهای خود را از طریق آن قوالب مشترک بیان می کنند، و از این راه به زندگی خود هویت و معنا می بخشند.
در اینجا، مفهوم “اقلیت” را می توان به دو معنا متفاوت تلقی کرد: ” توصیفی” یا “ارزشی” .   مطابق تلقی توصیفی، مفهوم “اقلیت” صرفاً فحوای عددی دارد.  بر این مبنا، “اقلیت قومی” صرفاً به معنای قومی است که از حیت عدد در اقلیت است.  اما مطابق معنای “ارزشی” “اقلیت قومی” لزوماً ربطی به شمار افراد آن قوم ندارد.  چه بسا افراد آن قوم از حیث عدد در اقلیت نباشند، اما در مقام تدبیر عرصه عمومی ای که ایشان بخشی از آن بشمار می روند، “به حاشیه رانده شده” اند، یعنی قدرت تصمیم گیری، تصمیم سازی، و سیاستگذاری ایشان در اموری که به مقدرّات ایشان مربوط است بشدّت محدود شده است.  به بیان دیگر، “اقلیت قومی”، مطابق تعریف ارزشی، ناظر به قومی است که حقّ مشارکت مؤثر ایشان در اموری که (دست کم) با امنیت و معیشت آنها سرکار دارد محترم داشته نشده است.
            من در اینجا مفهوم “اقلیت قومی” را به معنای دوّم به کار می برم.  بنابراین، مقصود من از “اقلیتهای قومی” به طور مشخص آن اقوامی است که از “حقّ تعیین سرنوشت خود” محروم شده است.  در اینجا مفهوم “خود” را در دو سطح می توان فهمید:
در سطح نخست، “خود” ناظر به افراد آن قوم به صفت فردی ایشان است.  مادام که مقصود ما از “خود” افراد به صفت فردی و بدون درنظر گرفتن تعلقات گروهی ایشان باشد، یک دموکراسی عادلانه و معطوف به حقوق بشر می تواند حقّ تعیین سرنوشت “خود” را برای ایشان فراهم آورد.
اما در سطح دوّم، “خود” ناظر به هویت گروهی آن قوم به صفت گروهی ایشان است.  در این صورت دموکراسی معطوف به حقوق بشر (مادام که مقصود از حقوق بشر حقوق “افراد” بشر باشد)، برای تأمین و تضمین حقّ تعیین سرنوشت “خود” کافی به نظر نمی رسد.  در اینجا، عدالت حکم می کند که نظام دموکراتیک علاوه بر حرمت نهادن به حقوق فردی شهروندان، حقوق گروهی ایشان را نیز به مثابه یک گروه برسمیت بشناسد.              بنابراین، “حقّ تعیین سرنوشت خود” را برای اقلیتهای قومی باید در دو سطح تعریف کرد:  سطح فردی، که از این حیث هیچ تفاوتی میان شهروندان از آن حیث که شهروند هستند وجود ندارد؛ و سطح گروهی، که از این حیث اقوام به صفت گروهی خود باید واجد حقوق ویژه ای باشد که لزوماً از طریق تأمین حقوق فردی افراد آن قوم به مثابه شهروندان احقاق نمی شود.
در سطح گروهی، “حق تعیین سرنوشت خود” برای اقلیتهای قومی مستلزم دو حقّ دیگر است:
حقّ نخست، “حقّ حفظ هویت فرهنگی” است.  حفظ هویت فرهنگی، در واقع برای صیانت از “خودگروهی”، و تداوم و تعالی بخشیدن به آن است.  فرهنگ قوم نقش مهمی در هویت آفرینی و معنا بخشی به زندگی گروهی قوم دارد.  از جمله پیامدهای مهّم برسمیت شناختن این حق، حقّ تحصیل فرزندان به زبان مادری ایشان است. البته هر فرهنگی در خور حفظ و حراست نیست. فرهنگها تا آنجا محترم اند که حقوق اساسی انسانها را پاس بدارند و دست کم به نحو حداقلی با موازین عدالت سازگار باشند.
حقّ دوّم، “حقّ خودگردانی” است.  از جمله حقوق اساسی “خودگروهی” آن است که بتواند به نحو مؤثر در تعیین سرنوشت خود و تدبیر اموری که بر زندگی او تأثیر جدّی می نهد نقش مؤثر داشته باشد.  “حق خودگردانی”، به این معناست که قوم به صفت گروهی بتوانند مقدّرات “خود گروهی” خود را آنچنان که با شرایط و ارزشهای ویژه ایشان تناسب بیشتری دارد، تدبیر کنند.  حقّ خودگرانی هم تا آنجا موّجه است که حقوق انسانی افراد قوم محترم باشد، و امکان خروج آزادانه از گروه برای اعضا فراهم باشد.
مایلم در اینجا به دو نکته مهّم در خصوص “حقّ تعیین سرنوشت خود” اشاره کنم:
نکته اوّل آنکه، باید بروشنی میان “حقّ تعیین سرنوشت خود” و “حقّ جدایی طلبی” تمایز نهاد. در غالب موارد حقّ تعیین سرنوشت خود را می توان بدون جدایی طلبی محقّق ساخت.   به بیان دیگر، حقّ تعیین سرنوشت لزوماً به معنای حقّ حاکمیت سیاسی تمام عیار و تأسیس یک حوزه اقتدار سیاسی و قضایی مستقل نیست.  برای مثال، ممکن است که قانون اساسی یا دولت مرکزی این حقّ را برای اقوام تحت حاکمیت خود برسمیت بشناسد که آن اقوام در قلمرو خاص خود زبان محلّی شان را به عنوان زبان رسمی به کار برند، یا سرزمین شان به عنوان استان یا ایالتی در یک فدراسیون برسمیت شناخته شود، یا نمایندگان ایشان نسبت به تغییر قانون اساسی یا وضع و تغییر پاره ای قوانین فدرال حقّ وتو داشته باشند.
نکته دوّم آنکه، برسمیت شناختن “حقّ تعیین سرنوشت خود” را که از جمله مستلزم “حقّ حفظ هویت فرهنگی”، و “حقّ خودگردانی” است، نباید بر مبنای ذهنیتی برآمده از نوعی قوم گرایی پدرسالارانه تلقی کرد.  قوم گرایی پدرسالارانه بر عنصر قومیت و نژاد تأکید می ورزد، و بر مبنای توّهمات برتری جویانه نژادی خواستار استقلال و خودمختاری است.  این ذهنیت تا حدّ زیادی در واکنش به ملّی گرایی پدرسالارانه دولت مرکزی شکل گرفته که آن هم به نحوی بیمارگونه بر برتری نژادی قوم مرکزی تأکید می ورزیده است.  ملّی گرایی و قوم گرایی هر دو بر مبنای افسانه های موهوم شکل یافته اند، و بیش از هرچیز به آتش غرورهای توّهم آمیز و توخالی دامن می زنند، و بیش از آنکه به همزیستی مسالمت آمیز و تؤام با احترام متقابل مردم بینجامند، بر فاصله ها و دشمنی ها می افزایند.
در مقام بازسازی عرصه سیاسی باید فرض بر این باشد که مردم در ضمن یک قرارداد عادلانه (فرضی یا واقعی) تصمیم می گیرند که در کنار یکدیگر کلّ واحدی را سامان بخشند.  بنابراین،  اساس ملّت را نباید قصه های مربوط به آبا و اجدادی اسطوره ای تلقی کرد.  اساس ملّت یک قرارداد اجتماعی خردمندانه و عادلانه مبتنی بر احترام متقابل و برای تأمین منافع تمام شرکای این ملک مشاع است.  و در بستر این گفتمان حقوقی عدالت محور است که اقوام مختلف می توانند بحقّ “حقّ تعیین سرنوشت خود” را مطالبه نمایند.
(۵)
            اما اگر تشکیل ملّت را بر مبنای نوعی قرارداد بدانیم، در آن صورت در متن هر قرارداد عادلانه ای باید شرایط فسخ قرارداد نیز گنجانیده شود.  یکی از مهمترین شروط ضمن عقد ازدواج سیاسی برسمیت شناختن حقّ طلاق سیاسی است.  به بیان دیگر، در ضمن عقد باید روشن شود که تحت چه شرایطی آن قرارداد از اعتبار ساقط است، یا یکی از طرفین حقّ دارد به نحو یکطرفه از قید آن قرارداد آزاد شود.
            متأسفانه پدرسالاری وجه غالب فرهنگ ما در سطوح مختلف آن بوده است.  پدرسالاری سنّتی در عرصه زندگی های فردی نهاد خانواده را “مقدّس” می خواند تا در پوشش آن زنان را از حقّ طلاق محروم سازد.  زنان پس از ورود به عقد ازدواج از حقّ خروج از این قرارداد محروم می شوند، هرچند حقّ اخراج ایشان از این قرارداد برای مردان محفوظ می ماند.  پدرسالاری فرهنگی، برسمیت شناختن حقّ طلاق را برای زنان به مثابه تهدید نهاد “مقدّس” خانواده تلقی می کند، چرا که زنان را در تشخیص مصالح خود ناتوان می داند، و بدن ایشان را ملک طبیعی پدر (پیش از ازدواج) و شوهر (پس از ازدواج) بشمار می آورد.  در عرصه زندگی جمعی هم پدرسالاری مدرن در قالب ملّی گرایی مام وطن را “مقدّس” می خواند تا در پوشش آن اقوام غیرمرکزی را از حقّ طلاق سیاسی محروم سازد.  در اینجا نیز اقوامی که به اختیار یا به زور به قید این عقد درآمده اند از حقّ خروج از این قرارداد محروم می شوند.  ملّی گرایی پدرسالارانه اقوام تحت حاکمیت دولت مرکزی را از تشخیص مصالح و تدبیر مستقل امور خویش ناتوان می داند، و سرزمین ایشان را ملک طبیعی خود بشمار می آورد.  “مام مقدّس وطن” در غالب موارد سرپوشی فریبنده بر بی عدالتی ای است که بر اقوام تحت قیمومت دولت مرکزی روا می شود.
            اما حقیقت این است که آنچه تقدّس نهاد خانواده یا حرمت مام وطن را تهدید می کند “حقّ طلاق” نیست، بی عدالتی است.  برسمیت شناختن حقّ طلاق برای زنان به این معنا نیست که زنان به زندگی خانوادگی خود ادامه نخواهند داد، و خانواده ها بی درنگ از هم فروخواهد پاشید، بلکه به این معناست که از این پس زنان هم امکان می یابند که برای حفظ کرامت خود از متن یک رابطه خانوادگی ناعادلانه و تحقیرآمیز خارج شوند.  نفی حقّ طلاق برای زنان لزوماً به حفظ نهاد خانواده نمی انجامد، بلکه صرفاً محرومیت و بی عدالتی های موجود در خانواده را تداوم می بخشد.  برای حفظ نهاد خانواده شیوه شایسته سلب حقّ طلاق زنان نیست، حرمت نهادن به حقوق طرفین عقد است. برهمین قیاس، برسمیت شناختن حقّ طلاق سیاسی هم به این معنا نیست که اقوام به مشارکت خود در ساختار سیاسی ملّی خاتمه خواهند داد، بلکه به این معناست که از این پس امکان می یابند که برای حفظ کرامت خود از متن یک رابطه سیاسی ناعادلانه و تحقیر آمیز خارج شوند.  برای پیشگیری از نیروهای گریز از مرکز به جای نفی حقّ طلاق سیاسی، باید بر گسترش عدالت در ساختار ملّی تأکید ورزید، و از جمله حقّ تعیین سرنوشت خود را برای اقوام گوناگون در چارچوب ساختار ملّی برسمیت شناخت.
            اما تحت کدام شرایط است که حقّ جدایی طلبی یا طلاق سیاسی موضوعیت می یابد؟
            پیش از پاسخ به این پرسش مایلم به دو نکته اشاره کنم:
نکته اوّل آنکه، باید میان دو تلقی از “حقّ جدایی طلبی” تمایز نهاد:  گاهی مقصود از “حقّ جدایی طلبی” حقّ طغیان علیه دولت مرکزی و تلاش برای جدا شدن از دولت مرکزی است.  گاهی هم مقصود از “حقّ جدایی طلبی” حقّ طغیان علیه دولت مرکزی و تلاش برای جدا شدن از آن و تأسیس یک دولت مستقل است.  مطابق تلقی دوّم، به محض آنکه معلوم شود قومی حقّ جداشدن از دولت مرکزی را یافته است، آن قوم حقّ دارد پس از جداشدن از دولت مرکزی دولت مستقل خود را تأسیس کند و جامعه جهانی نیز موظف است که آن دولت را برسمیت بشناسد.  اما تلقی اوّل، فقط تلاش برای جداشدن از دولت مرکزی را تحت شرایط معینی برسمیت می شناسد نه لزوماً حقّ تأسیس یک دولت مستقل را.
            در اینجا، مقصود من از “حقّ جدایی طلبی” تلقی اوّل است: صرف اینکه قومی حقّ می یابد از دولت مرکزی جدا شود لزوماً به این معنا نیست که حقّ تشکیل دولت مستقل را نیز یافته است.  زیرا اگر برای مثال، قوم جدا شده بکوشد دولت مستقلی بنا کند که خود ناقض حقوق بشر است، در آن صورت جامعه جهانی حقّ دارد که حقّ تأسیس چنان دولتی را برسمیت نشناسد.
            نکته دوّم آنکه، حقّ جدایی طلبی یا طلاق سیاسی به دو نحو قابل تصوّر و تحقّق است:  گاهی طلاق توافقی است، یعنی طرفین عقد به این نتیجه می رسند که پیوند سیاسی ایشان به سود هیچ یک از طرفین نیست، و شیوه های موجود و ممکن حلّ اختلافات به نتیجه نمی رسد، لذا هر دو تصمیم بر جدایی می گیرند.  گاهی هم طلاق یکطرفه است.  یعنی یکی از طرفین به این نتیجه می رسد که پیوند سیاسی به زیان او عمل می کند، و شیوه های موجود و ممکن برای حلّ اختلافات ناکام است.  به نظر می رسد که تصدیق طلاق توافقی چندان دشوار نباشد.  از این رو بحث من فقط ناظر به شرایط “طلاق سیاسی یکسویه” خواهد بود.
            تحت کدام شرایط طلاق سیاسی یکسویه موّجه است، و یک قوم می تواند بدون جلب رضایت دولت مرکزی از ساختار سیاسی ملّی جدا شود؟
            به نظر می رسد که دست کم در سه مورد طلاق سیاسی یکسویه موّجه است و نظام حقوق بین الملل موظف است که آن موارد را برسمیت بشناسد:
            مورد اوّل که در قوانین جاری بین الملل نیز برسمیت شناخته شده است، ناظر به شرایطی است که یک قوم خاص و سرزمینهای ایشان به زور و غاصبانه به دولت مرکزی ضمیمه شده باشد.  در این شرایط، برسمیت شناختن طلاق یکسویه مصداق عدالت جبرانی است.
            مورد دوّم ناظر به شرایطی است که دولت مرکزی به نحو گسترده و سیستماتیک حقوق اساسی یک قوم خاص را نقض می کند.  در این شرایط، برسمیت شناختن طلاق یکسویه مصداق عدالت توزیعی است.
            مورد سوّم ناظر به شرایطی است که دولت مرکزی در ضمن قراردادی معین به قومی خاص در قلمرو حاکمیت خویش حقّ خودگردانی داده، و خود را به رعایت آن حقّ متعهد ساخته است، اما شرایط مورد توافق را به نحو یکسویه مستمراً نقض می کند.
            البته توجه به این نکته مهّم است که در غالب موارد (و نه لزوماً همیشه) حقّ جدایی طلبی یا طلاق سیاسی در شرایطی موّجه است که قوم جدایی طلب ادعای موّجهی نسبت به سرزمینهایی که در آن زیست می کند داشته باشد.  اگر حقّ مالکیت قوم بر سرزمینهایی که در آن زیست می کند روشن و محرز نباشد، جدایی طلبی غالباً (و نه لزوماً همیشه) موّجه نخواهد بود.
(۶) 
            حاصل آنکه، در چارچوب یک نظام حقوقی عدالت محور در عرصه بین الملل، و در متن یک نظام دموکراتیک عادلانه در سطح ملّی، مشروعیت سیاسی از جمله در گروه تأمین و تضمین حقوق فردی و گروهی مردم تحت حاکمیت سیاسی است.  از جمله حقوق گروهی اقوام در متن یک ساختاری سیاسی دموکراتیک عادلانه برسمیت شناختن حقّ تعیین سرنوشت خود است.  و در شرایط خاصی که دولت مرکزی این حقّ را برسمیت نمی شناسد حقّ تعیین سرنوشت خود می تواند مبنای توجیه نوعی حقّ جدایی طلبی یا طلاق سیاسی باشد.  اما جدایی طلبی در غالب موارد فرآیندی پرهزینه و خونبار برای تمام طرفین درگیر است، و از این رو بهترین شیوه برای پرهیز از مطالبات جدایی طلبانه و رویارویی با گسترش نیروهای گریز از مرکز آن است که حقّ مشارکت مؤثر اقلیتهای قومی در سطح ملّی و منطقه ای به معنای واقعی تأمین و تضمین شود.  دموکراسی عادلانه بدون حرمت نهادن به حقوق ویژه اقلیتهای قومی دست یافتنی به نظر نمی رسد.
 آرش نراقی
۲۲ آوریل ۲۰۱۱
کالج موراوین، پنسیلوانیا
* متن حاضر تحریر سخنرانی ای است که در تاریخ ۹ آوریل ۲۰۱۱ در محلّ دانشگاه جورج واشنگتن ایراد شده است.

Tuesday, April 19, 2011

پاسخ به خطابه آقاي ضياء صدرالاشرافي


 
مئهران باهارلي
 
باشگون، ١٣ سيخمان آيي، ٢٠١٠ (دوشنبه، ١٣ سپتامبر)
 
 
آقاي ضياء صدرالاشرافي نوشته اي خطاب به من منتشر كرده است ("آقای مهران بهاری گرامی:حقیقت ناقص دروغ کامل است!". ضياء صدرالاشرافي). سطور زير پاسخي است به خطابه مذكور. مئهران باهارلي.
 
١-خطابه آقاي ضياء صدرالاشرافي با همه نوشته هائي كه من تاكنون و با اشتياق از وي خوانده و از آنها بسيار آموخته ام و شناختي كه از ايشان به عنوان استادي فرزانه و محققي منطقي، انساني مدني و مبادي آداب، شخصيتي داراي قابليت انتقادپذيري و سعه صدر دارم از همه جهت و عميقا متفاوت است. در اين نوشته همزمان دو مشكل جدي اسلوب و محتوي وجود دارد و اين از شخص فرهيخته اي مانند آقاي ضياء صدرالاشرافي پذيرفته نيست و به همين سبب نيز جاي انتقاد دارد.
 
خطابه آقاي ضياء صدرالاشرافي، به لحاظ مضمون عاري از منطق، عمدتا خارج از موضوع، نامنسجم، بي پايه؛ و به لحاظ لحن احساساتي، عصبي و پرخاشگرايانه بوده و در آن اسلوب مدني، عفت كلام و عزت قلم رعايت نشده است. زبان اين خطابه پيش داورانه، زهرآگين، غيرمحترمانه، تحقيرآميز، تحريك كننده و تهاجمي است. اين زبان، زبان همگرائي، تفاهم و ترميم نيست؛ زبان واگرائي، لجن مالي، زخم زدن، محو كردن و زبان تبديل سوء تفاهمات به دشمني است. در ذات سياست دمكراتيك، انتقاد سخت و شديد نيز وجود دارد. اما حتي اينگونه انتقاد نيز مي بايد داري حد و حدودي باشد و نبايد لجام گسيخته و زننده گرديده، تبديل به مسابقه حقارت اشخاص شود. متاسفانه مولف خطابه جدلي مذكور، در حاكميت بر زبان و قلم خويش و ترسيم نمودن يك شخصيت سياسي جاافتاده از خود، بسيار ناموفق عمل كرده است. خطابه آقاي ضياء صدرالاشرافي نه صرفا بدليل فقدان اسلوب مدني در آن مايوس كننده است، بلكه به سبب پرتوافكني بر ناآشنائي و نامانوس بودن با فرهنگ مدني انتقاد و نداشتن روحيه انتقادپذيري نيز، به سختي آزار دهنده است. 
 
٢-يكي از مقالاتي كه خطابه آقاي ضياء صدرالاشرافي در واكنش بدان نگارش گرديده، تركيب چند كامنت و اي ميئل من است كه آنها را اخيرا و دوباره به صورت يك نوشته منتشر كرده ام:
 
"وحشت دولتمردان و روشنفكران مدافع قوميتگرائي فارسي از زبان تركي"
 
در انتشار نخستين اين نوشته، متاسفانه در اثر بي دقتي اينجانب نقل قولي از سيد حسن تقي زاده به اشتباه به آقاي ضياء صدرالاشرافي نسبت داده شده و جمله مربوط به آقاي ضياء صدرالاشرافي از قلم افتاده بود. اين اشتباه پس از يادآوري يكي از خوانندگان مقاله در همان روز يادآوري تصحيح شد و حتي با تقاضاي اينجانب مترجم اين مقاله به زبان كردي نيز ترجمه هاي خويش را اصلاح نمود. با اينهمه مسئوليت اين اشتباه با من است و من از آقاي ضياء صدرالاشرافي و خوانندگان انتشار نخستين نوشته مذكور بابت آن عذر مي خواهم. اما بهتر بود كه آقاي ضياء صدرالاشرافي پيش از توسل به تئوري توطئه و وارد كردن اتهام "تحريف آگاهانه و عمدا حقايق به خاطر نياتي اعلام نشده" به من، و اگر حقيقتا درصدد روشنگري و رفع اشتباه بود، مقدمتا سعي بر اطلاع يابي از ماوقع مي كرد.
 
٣-فرم نهائي نقل قول و جمله مذكور چنين اند:
 
"ديروز:
١٣.٥- .... تركهاي آذربايجاني و ديگر مردمان غير فارسي‌زبان، بايستي فارسي را (بعنوان زبان مشترك) فراگيرند.... . (سيد حسن تقي زاده- به نقل از مقاله "سيد حسن تقي زاده" تاليف دكتر ضياء صدرالاشرافي. پرانتز و كلمات داخل آن از مقاله ضياء صدرالاشرافي است)."
 
"امروز:
١٤-"معنی  زبان "مشترک"، .... این است که.... زبان فارسی با تأیید دموکراتیک مردم ایران، تبدیل به زبان "مشترک" یا یکی از زبانهای مشترکشان شود". (دكتر ضياء صدرالاشرافي، مقاله "ایران و مسائل ایران")."
 
٤-نقل قولهائي كه در مقاله من گرد آمده اند از طيفي گسترده اند كه به لحاظ مواضع سياسي و نگرش به مساله ملي در بين افراد متعلق به آن و انگيزه هايشان تنوع و تفاوتهاي ماهوي وجود دارد. اما آنچه در اين طبقه بندي مورد نظر من بوده است وجه مشترك اين طيف، يعني عدم قبول برابري و يا قائل نشدن به ضرورت برابري دو زبان فارسي و تركي در ايران در حرف و يا به عمل است. در يك سوي اين طيف، كساني جاي مي گيرند كه صراحتا از ايده بسيار تحريك كننده و گفتمان بدوي ضرو رت نابود سازي زبان تركي دفاع مي كنند (تقي اراني، احمد كسروي، كل سيستم دولت پهلوي). در سوي ديگر اين طيف كساني قرار دارند كه معتقد به گفتمان اندكي پيشرفته تر و ايده كمتر تحريك كننده "مشترك" بودن و يا قابليت "مشترك" شدن زبان فارسي اند (دولتمرداني مانند حسن تقي زاده، روشنفكراني مانند بابك امير خسروي، كل سيستم دولت جمهوري اسلامي ايران). اين گروه دوم زبان "رابط" را با زبان "مشترك" به عمد و يا ناآگاهانه خلط مي كنند. واقعيت آن است كه زبان فارسي صرفا زبان مشترك گروههاي ملي فارسي زبان زير است: ١-ملت فارس؛ ٢-گروههائي منسوب به اقليت ملي تاجيك-دري زبان در استانهاي مازندران و خراسان شامل خاورها (هزاره هاي غربي و يا دره زينات، هزاره هاي شرقي و يا بربرها)، چاراويماقها (تيمانيها، فيروزكوهيها، تيموريها، جمشيديها، هزاره هاي قلعه نوئي)؛ ٣-گروههايي منسوب به اقليت ملي يهود-ديني موسوي در ايران كه به لهجه هاي ويژه اي از زبان تاجيكي-دري-فارسي به نام جودي-جيدي (جهودي) سخن مي گويند؛ ٤-گروههائي از اعراب (در بيرجند، قائن، سرخس، ...)، ٥- گروههائي از بلوچها (در جوين، نيشابور، ترشيز،...)، ٦- گروههائي از كوليان در فارسستان؛ ٨-و نهايتا اقليت ملي پارسي استانهاي يزد و كرمان در فارسستان (اين گروه زرتشتياني هستند كه به لهجه دري سخن مي گويند).
 
بنابر اين منطقا و بر خلاف ادعاي آقاي ضياء صدرالاشرافي، زبان فارسي - با تائيد دمكراتيك مردم ايران و يا بدون آن- هرگز زبان مشترك بين فارسزبانها و گروههاي ملي غيرفارس زبان نبوده و نيست. زبان فارسي تنها زماني مي تواند زبان مشترك تركها با فارسها شود كه تركها تغيير زبان داده فارس زبان شوند و زبان فارسي جايگزين زبان تركي به عنوان زبان مادري-ملي و تاريخي آنها گردد. به عبارت ديگر قائل شدن به صفت "مشترك" براي زبان فارسي، به معني دادن جواز به حكم ريشه كن كردن زبان تركي است. به همين سبب نيز در حال حاضر مشترك ناميدن زبان فارسي، از گفتمانهاي رسمي دولت جمهوري اسلامي ايران، پان ايرانيستها و مليتگرايان افراطي فارس است. (برخي ديگر از ادعاهاي آقاي ضياء صدرالاشرافي، مانند اينكه "زنجان و همدان در خارج آزربايجان ايران قرار دارند" نيز از اين مقوله اند. دفاع از اين ادعاها به معني ريشه دوانيدن برخي باورهاي معين و منفرد ايدئولوژي دولتي و پان ايرانيستي در انديشه بعضي از روشنفكران ترك است). من در باره دو موضع فوق در مقالات زير مفصلا توضيح داده ام (قابل ذكر است كه در ميان انگيزه هاي من در نگارش مقالات زير، يكي نيز همين ادعاهاي آقاي ضياء صدرالاشرافي بوده است):
 
"عقبگرد به سنگر ملي، مشترك و سراسري!"
 
"آزربايجان درجه يك، آزربايجان درجه دو و آزربايجان درجه سه"
 
به همه حال، از آنجائيكه در اين نقل قولها صرفا كاربرد صفت نابجاي "مشترك" براي زبان فارسي –به جاي زبان "رابط"- از سوي تقي زاده و آقاي ضياء صدرالاشرافي مد نظر من بوده است، توضيحات آقاي ضياء صدرالاشرافي در باره ديگر عقايد و حيات سياسي تقي زاده و و خود وي، خارج از موضوع، نامربوط و زائد اند.
 
٥-آقاي ضياء صدرالاشرافي، اشاره من به عدم آفرينش به زبان تركي و تركي ننويسي برخي از فعالين سياسي خارج از كشور از جمله خود او را مترادف با "حمله به معدود فعالان قابل اعتماد آذربایجانی درخارج از کشور" دانسته و "اهانت و افترا و ...." قلمداد كرده است. او ارزيابي انتقادي انديشه هاي برخي از شخصيتهاي تاريخي مانند تقي اراني از سوي من را "محاكمه گذشتگان و درگذشتگان" و تثبيتهاي مرا نيز "تجاهل به عارف و ... " ناميده است. در باره اصل انتقاد، مبناي حركت من آزادي بيان است و تابو و شخصيت و موضوع ممنوعه اي نيز در اين ميان موجود نيست. همه مي توانند و مي بايد بطرق مدني و سازنده نقد شوند و باب انتقاد از همه چيز مي بايد گشوده شود. در اينجا چيز عجيب و غريب و ناشايستي وجود ندارد. روشنگري از طريق انتقاد مدني و سازنده و يا ارزيابي شخصيتهاي تاريخي،  نتيجه ارزش و اهميت دادن به انسان، آگاهي و حقيقت؛ و تضمين كننده توسعه اجتماعي و فرهنگ تسامح است. همانگونه كه خو گرفتن به انتقاد و فرهنگ انتقاد، گسترش و نهادينه گي عادت انتقاد شدن و انتقاد كردن؛ از اركان جوامع و حيات مدرن و مدني است. با به ميان گذارده شدن بدون خجالت و واهمه انديشه و نگرشهاي متفاوت است كه در عمل مي توان همه را به آزادي بيان، وجود انديشه ها و نگرشهاي گوناگون و انتقادپذير بودن هر ديدگاه و شخصيت عادت داد.
 
اما در جوامع عقب مانده اي مانند جامعه روشنفكري ما، معمولا تضارب انديشه ها به زد و خورد حاملان انديشه ها تعبير شده و در اينجا نيز با دو رفتار حدي نامناسب مواجه مي شويم. در يك حد، شخصيتها (معمولا انتقاد شوندگان) غير قابل انتقاد و مقدس اعلام مي شوند. اين، كيش شخصيت پرستي است. در حد ديگر به شيطان سازي از شخصيتها (معمولا انتقاد كنندگان) پرداخته مي شود. اين، ترور شخصيت است. در خطابه آقاي ضياء صدرالاشرافي نيز ما شاهد اين دو رفتار مي باشيم. وي برخي از شخصيتها از جمله خود را غيرقابل انتقاد اعلام مي كند و همزمان به شيطان سازي از ناقد يعني من و ترور شخصيتم مي پردازد. حال آنكه آنچه كه من در باره تقي اراني گفته ام و يا انتقاد سازنده از فعالين سياسي ترك ناتوان از تركي نويسي، حمله به اشخاص نيست. بلكه نشانگر وقوف و اقرار من بر ارزش و تاثير و اهميت انديشه و رفتار و مواضع اين شخصيتهاست و به همين سبب نيز در واقع عملي در اعتلاء و تقدير از آنهاست. بر عكس، ممنوع الانتقاد نمودن شخصيتها در واقع تحقير و خوار شمردن آنهاست. وانگاه ارزيابيها و انتقادات من هرگز به شخصيت، هويت، گذشته و آينده و روح و نيت افراد متمركز نمي شود، اينها مورد بحث و علاقه من نيستند و من علي الاصول هيچگونه موضع منفي و يا مثبتي در اين موارد نمي گيرم، مگر آن كه موضوع بررسي همين موارد باشد. موضوع بحث من، انديشه ها و مواضع است و انتقادهاي مستدل و مستند من به اشتباهات و كاستيها در اين عرصه هاست، نه افراد و شخصيتشان. اين، انتقاد سازنده است نه حمله و اهانت و افترا. مترادف نشان دادن "انتقاد سازنده" از يك انديشه با "حمله" به حاملان آن انديشه و يكي انگاري "روشنگري در مسائل تاريخي" با "محاكمه گذشتگان"، تضارب انديشه ها را به معني جنگ اشخاص تلقي كردن .... نگرشي فوق العاده عقب مانده و بدوي و به همان اندازه مضر است. عصباني شدن از انتقاد مدني و سازنده، مساله را شخصي كردن و به ناكجاآباد كشاندن، دشمن انگاري و دشمن سازي از منتقد، رفتاري نيست كه در زمانه ما پذيرفتني باشند. اينها رفتارها و عكس العملهائي است كه در جوامع  توسعه نيافته و اشخاص فاقد اعتماد به نفس و يا داراي مشكلات جديتري مانند نارسيسيم و پارانويا ديده مي شوند. همچنين "حمله" و "اهانت" و "تهديد" و ... خواندن انتقادهاي سازنده و بررسيهاي تاريخي من، مي تواند به شكل تدبيري براي ترسانيدن و خاموش گردانيدن صداي من، يعني كسي كه جسارت انتقاد و بيان عقيده در اين موارد را داشته است و در پرسپكتيوي بزرگتر، معطوف به ريشه كن كردن رفتارهاي دمكراتيك نوپا در جامعه ما مانند سوال كردن، به زير سوال بردن، روشنگري و ايضاح كردن، قانع نمودن و ... و كلا حذف موسسه انتقاد و فرهنگ اعتراض مدني تلقي شود.
 
٦-آقاي ضياء صدرالاشرافي در خطابه خود مرا متهم به "حمله مرشد وار و امام گونه" و "ترور و تهديد" چند شخصيت آزربايجاني و ترك نموده و مي گويند: "آقای مهران بهاری.... خواسته اند تلویحاً، حوزه تهدید را به سایر فعالان آزادیخواه هم تَسَری دهند، یعنی که اگرمُریدانه، سردرمقابل انحصارطلبی (سیاسی - ادبی و نجومی) ایشان و" مَرَده هایشان " فرود نیاورند، فعلاً با ترور و تهمت به سبک ایشان روبروخواهند شد! تا بعد ازتحصیل قدرت درآینده، اراده "پیشوایانه شان" چه امرومقررفرمایند!". آنچه آقاي ضياء صدرالاشرافي در اين ادعاي مهمل خود، آنها را "تهديد، ترور، تهمت، امر و مقرر فرمودن" مي نامد، برخي از ملاحظات و تثبيتهاي من در باره جنبش مدرن تركي نويسي در ايران و فعالين سياسي و روشنفكران ترك ناتوان از تركي نويسي عمدتا متعلق به نسل و نسلهاي گذشته است. جمله من دقيقا چنين است: "من هميشه شخصييه‌تله‌ريميزي اؤن يارقيسيز و يالنيز بللي ايلكه‌له‌ره گؤره ده‌يه‌رله‌نديرمه‌يه چاليشميشام. بونلارين بير سيراسيني دا- بيله‌له‌رينه وار اولان سايقيما قارشين- او ايلكه‌له‌ر تمه‌لينده جيددي اله‌شديريله‌ريم اولموشدور. سون دؤنه‌مده حره‌كه‌تيميزين اؤن سيرالاريندا يئر آلان و يا سؤزجولويو گؤره‌ويني اوستله‌نه‌نله‌رين چوخونون، اوزوله‌ره‌ك گؤركول (اده‌بي) و يازيلي توركجه‌ده ياراديب يازابيلمه‌يه‌نله‌رده‌ن اولوشدوغونا تانيق اولماقداييق. منجه بو، اولدوقجا ساخينجالي بير گئديشدير ...". در باره تركي ننويسي آقاي ضياء صدرالاشرافي نيز چنين گفته ام: "منيم سايين در. ضييا صدر`ه اولان تنقيديم ايسه، اونون توركجه يازمايا قارشي اولان اولومسوز توتومو ايله بيرليكده، گؤروشله‌رينين بينؤوره‌سي و قيسقيسينا (چرچووه‌سينه) يؤنه‌ليكدير. .... اونون توركجه يازماماسي و يازماماقدا ديره‌نمه‌سيني و فارسجا-توركجه قاريشيمي پوزوق بير ديلده يازماقدا ايصرار ائتمه‌سيني ده، بو قونونو كنديسييله ياپديغيم اؤزه‌ل يازيشمالاريمدا اؤزونه ده بيلديرميشه‌م- چوخ آنلاملي و راحاتسيز ائديجي بولورام."
 
"توركجه يازمايان، توركجه يازابيلمه‌يه‌ن تورك چاباجي و ائيله‌مچيله‌ر"
 
من بارها و صراحتا گفته ام كه في المثل ارزش و تاثير كار آن نوجوان ترك در استانهاي مركزي و همدان آزربايجان كه به زبان تركي در وبلاگ خود مي نويسد را، بسيار مهمتر، موثرتر، ماندگارتر، شريفتر و معنيدارتر از بسياري از فعاليتهاي سياسي تركان و آزربايجانيان عاجز از نوشتن سطري به زبان تركي مي دانم. ما در تاريخ خود همچو فعالين سياسي بسيار داشته ايم، اما آنچه نداشته ايم فرهنگ و عادت تركي نويسي و روشنفكران تركي نويس است. همچنين من اعتقاد راسخ دارم كه به سبب موقعيت تاريخي و شرايط سياسي ويژه ملت ترك ساكن در ايران و نقش زبان تركي در تعريف، پايداري، هويت و خودآگاهي او، تركي نويسي روشنفكران و فعالين سياسي ترك، به مثابه فيلتري طبيعي و بسيار موثر در مقابل انديشه و تمايلات ايران مركزي و فارسگرائي آنها عمل مي كند: "امروز زبان تركي تبديل به مولفه مركزي در تعريف هويت ملي خلق ترك در ايران، در روند ملت شوندگي تركزبانان پراكنده در آن و در سير بار كردن مفهوم وطن به آزربايجان شده است. به عبارت ديگر تركي نويسي رمز كليد استقلال معنوي و ملي خلق ترك و آزربايجان است. اصرار بر تركي نويسي، همچنين محوري ترين مولفه مقاومت منفي و نافرماني مدني در مقابل سياستهاي آپارتايد ملي، استعماري و فارسسازي دولت ايران، و در عين حال افشاء كننده ماهيت و چهره دشمنان دوست نماي خلق ترك و آزربايجان و يا پان ايرانيستهاي خجالتي مي باشد". از اين رو نيز به عقيده من رهبران و پيشگامان حركت ملي ترك آزربايجان نه تنها مطلقا مي بايد داراي سواد خواندن و نوشتن به تركي و قادر به آفريدن محصولات روشنفكري خود و ايجاد ارتباط به اين زبان باشند، بلكه مي بايد بر تركي ادبي و نوشتاري و معيار (تركي آزربايجان، تركي تركيه، آري-اؤز توركجه و يا تركيبي از اينها) نيز مسلط باشند. در غير اين صورت و به دلايل بسيار كه بخشي از آنها را در نوشته هاي زير نيز تدقيق كرده ام، اينگونه روشنفكران و فعالين سياسي در درازمدت بيش از خير، منشاء خسران خواهند شد:
 
"سياسي شدن زبان تركي"
 
"اوتانجاق پان ايرانيسم (نئو پان ايرانيسم) ويا هر "آزه‌ربايجانلي آيدين"، "آزه‌ربايجان آيديني" دئييلدير!"
 
"رژيم زباني جنبش هاراي هاراي، من تورك`ه­م"
 
٧-آقاي ضياء صدرالاشرافي بخشي از خطابه خود را به مناسبت من در باره تركي ستيزي تقي اراني اختصاص داده است. نظرات و تثبيتهاي من در باره مناسبت اراني با زبان تركي، نتيجه بررسيهايم در باره يك مساله تاريخي است و بي شك درستي آنها مي تواند و مي بايد با عرضه استدلالهاي قويتر و مستندتر به چالش كشيده شود. اما استدلال و مستندگوئي يك چيز است و پريشانگوئي و فحاشي چيز ديگري. متاسفانه آقاي ضياء صدرالاشرافي در اين مورد ترجيح داده كه شق دوم را انتخاب كند. او به جاي متمركز شدن بر موضوع و استدلال بر مدعاي خود، صراحتا و يا تلويحا مرا "مامور معذور و نامعذور"، "مدعي ارشاد و امامت و پيشوائي ما"، "بوئی ازشرافت علمی و انسانی نبرده"، "مرشد وار و امام گونه"، "محاكمه كننده گذشتگان و درگذشتگان"، ... ناميده و سپس سخن را به "عكس دامادي" و "مادر" بنده كشانيده است. اين استدلال نيست، فحاشي و بي احترامي است. اين چنين پريشانگوئي در يك مباحثه، حيرت آور و مطلقا غيرقابل قبول است.
 
وانگاه اين ادعا كه تقي اراني در اواخر عمر خود از تركي ستيزي رويگردانده است، ادعاي تكراري پان ايرانيستهاي فارس و ترك (چپ و راست و مذهبي) بوده، چيزي به جز بازنويسي تاريخ و خودفريبي نيست. كوچكترين سند و مدرك و دليل قانع كننده اي دال بر اينكه اراني در طول عمر خود از عقايد ضد تركي خويش عدول كرده باشد وجود ندارد. تنها چيزي كه رخ داده، گذر اراني از پان ايرانيسم خشن راست و باستانگراي فارس به پان ايرانيسم ملايمتر چپ فارس –يعني چيزي شبيه به جريانات چپ فارس امروزي موسوم به سراسري- است. من نظرات و استدلالهاي خود در اين مورد را در مقاله زير نيز بيان كرده ام:
 
"نوشته روشني بيك و جوابيه تقي اراني به آن"
 
٨-آقاي ضياء صدرالاشرافي سخناني براي من نامفهوم در باره گويا بي احترامي من به شهناز غلامي كه نه من و نه خود شهناز غلامي از آن خبر نداريم بيان كرده و از جمله گفته است: "حمله ناروا، وبدورازاحساس و مهرانسانی "آقای مهران بهاری"،وبی توجه به عواقب اجتماعی و تالی فاسد آن، به سرکارخانم شهنازغلامی ... "، "... اِفاده "عاری ازمهر" آقای"مهران بهاری"! بازاین هم بیانگرِعمقِ شرافت و پهنایِ انسانیتِ شما است "، "مسائل شخصی هیچ فردی به احدی مربوط نیست، کسانیکه چنین می کنند دانسته و ندانسته مُبَلِغِ فرهنگ ولایت فقیه و خمینیسم در خارج از کشورهستند و احتمالا ازبا داشتن ایدئولوژی دیگر، ازهمان قماش اند!"، .... . آنچه كه آقاي ضياء صدرالاشرافي در اين سطور به من نسبت داده همه كذب محض و با مودبانه ترين افاده، مهمل است. قصد آقاي ضياء صدرالاشرافي از اين وارونه نمائي و خيالپردازيهاي ناشايست هر چه باشد، سوءتفاهم و يا سوء‌نيت، واقعيت صددرصد بر خلاف آن است. من تنها كسي هستم كه در گذشته نزديك مقاله اي به دفاع صريح از شخصيت شهناز غلامي و حقوق وي از جمله حق آزادي بيان و حق ابراز مخالفت او اختصاص دادم و در آن كساني را كه به ترور شخصيت شهناز غلامي پرداخته و به حيطه حيات شخصي وي تجاوز كرده اند، در باره او ادبيات لومپن بكار برده و آزادي بيان او را به هيچ شمرده اند را  محكوم نموده و خواستار عذرخواهي آنها از شهناز غلامي شدم. احتمالا آقاي ضياء صدرالاشرافي، دفاعيه زيرين من از شهناز غلامي كه به زبان تركي و الفباي لاتيني تركي است را نخوانده و يا به اقرار خود به سبب عدم تسلط بر تركي نوشتاري و ناآشنائي با تركي اينجانب آنرا متوجه نشده و يا با نوشته هاي حمله كنندگان به شهناز غلامي اشتباه گرفته است. به همه حال ارتكاب چنين لغزش فاحشي به هر دليل ناموجه است و مي بايد كه پاسخ درخور را يابد.
 
“Şәhnaz Qulami'nin musahibәsi, doğru tәsbitlәr, yanlış dil vә yöntәm”
 
٩-آقاي ضياء صدرالاشرافي در نقد خود مكررا سبك، زبان و واژگان تركي بكار رفته از سوي راقم اين سطور را به سخره گرفته است: "آن ترکی شخصی و ناکجا آبادی"، "درهیچ ایل وده وشهری صحبت نمی شود"، "ترکی "من در آوردی" جناب " آقای"مهران بهاری""، "متأسفانه سانسورومافیائی نامرئی، درخارج ازکشوربا نثرترکی و لغت سازی های خاص شخصی تان " آقای مهران بهاری" ایجاد شده است (این موفقیت را بشما تبریک باید گفت!)"، ... واژگاني كه آقاي ضياء صدرالاشرافي آنها را من درآوردي گمان كرده، واژگان تركي اصيلي هستند كه اكثريت مطلق آنها در زبان تركي مكتوب معاصر، متون ادبي قديم بيشمار و در لهجه هاي متعدد زبان تركي آزربايجان جنوبي و ديگر نقاط ترك نشين ايران موجوداند. براي آشنائي و وقوف بر ذخيره لغات تركي مي بايد به لغتنامه هاي تركي و همچنين اندكس لغتهاي موجود در متون ادبي تركي از نسيمي و فضولي و ختائي تا داستان احمد حرامي و دده قورقوت و ... مراجعه كرد. بخش بسيار كوچكي از كلمات مذكور نيز نئولوژيسمهائي ايجاد شده از تركيب ريشه و پسوندهاي تركي با مراعات دقيق قواعد زبان تركي و برخي اصول ديگر زبانشناسي و زيبائي شناسي اند كه اكثرا نه تنها در ايران، بلكه در جمهوري آزربايجان و بويژه در تركيه و از سوي صاحبنظران و جمعهاي متخصص در اين عرصه نيز با استقبال روبرو شده و بكار برده مي شوند. همه اين كلمات به دقت با دستور زباني تركي آزربايجان و فونئتيك معاصر آن مطابقت داده شده اند و بنابراين در دائره لغات زبان تركي قرار دارند. اگر مساله اي در اين رابطه وجود داشته باشد، افزودن برخي از آنها به زبان نوشتاري، معيار، ادبي و علمي تركي توسط ادبا ترك و صاحبان قلم است كه آنهم به اقرار ايشان با موفقيت در حال انجام است. اما از آنجائيكه زبان تركي براي بسياري از مصران بر تركي ننويسي، فقط به معني فاذري دولت و پان ايرانيسم ساخته كوچه بازاري و يا تركي عثماني است؛ طبيعتا تركي نوشتاري، ادبي، معيار و علمي براي آنها معني و مفهومي ندارد و من در آوردي است. اي كاش آقاي ضياء صدرالاشرافي مقاله اي، پاراگرافي حتي سطري به تركي مي نگاشت و عملا ما را با تركي مقبول و بايسته خود آشنا مي ساخت. در غير اين صورت شايد همان بهتر كه با كاربرد و رايج ساختن كلماتي چون "مَرَده" و ... در زبان پارسي مشترك خود مشغول باشد.
 
مبحث نئولوژيسمها در زبان تركي مبحثي است كارشناسانه و آقاي ضياء صدراالاشرافي براي اطلاع يافتن از كليات و اصول و قواعد آن بهتر مي بود مقدمتا مقاله زيرين اينجانب در اين موضوع را مطالعه مي كرد. اين مقاله در پاسخ به آئين نامه فرهنگستان زبان فارسي در باره واژه سازي در آن زبان نگاشته شده است و علاوه بر تجربيات واژه سازي در زبان فارسي، با استفاده از تجربيات مثبت و منفي واژه سازي در تركيه، فرانسه، مجارستان، اسرائيل و آلمان حاضر گرديده است. در ضمن اين مقاله نه فقط نخستين بلكه تنها نوشته منتشر شده در اين زمينه و براي زبان تركي در ايران و آزربايجان جنوبي در طول تاريخ است:
 
"توركجه‌يه يئني كلمه قازانديرما يوللاري"
 
"در ضرورت زدودون گرد و غبار فارسي از چهره تابناك تركي آزربايجان"
 
"يئدديجه گونله‌رينين توركجه آدلاري -نامهاي تركي روزهاي هفته"
 
آقاي ضياء صدرالاشرافي همچنين ادعا كرده است كه: "زبان ازنظرایشان [مهران بهاري] وپیروانشان پدیده ای فردی است ونه اجتماعی وتاریخی، ومُنکِران آن، هم کافران حربی وهم عناصُرضد ملی به حساب می آیند". صرفنظر از بي پايه بودن كل اين ادعا، من به مضمون آن نيز جواب نخواهم داد. به گمان اينجانب شايسته نيست كه در عرصه هاي مربوط به تركي نويسي، رنسانس تركي نويسي، علم لغت تركي، پيرايش زبان تركي و تشكل زبانهاي تخصصي علمي و سياسي و .... تركي و مشابه آنها كساني كه– آفريدن سهل است- از نوشتن يك سطر كوتاه به زبان تركي نوشتاري، ادبي، فصيح و بليغ ناتوانند را به عنوان مخاطب چنين مباحثاتي قبول نمود. زيرا يكي از شروط براي سازنده و مفيد بودن يك نقد آن است كه ناقد در عرصه مربوطه –در اين مورد تركي نويسي و دائره لغات ترك- اقلا در سطح نقد شونده باشد، وضعيتي كه در اين مورد وجود ندارد.
 
١٠- آقاي ضياء صدرالاشرافي در خطابه خود بيش از آنكه بر انديشه هاي من متمركز شود و آنها را به طرزي مدني و در فرمتي معقول و منطقي و مستدل به چالش بكشد، بر خود من، شخصيت و هويت من متمركز شده و با كاربرد تعبيراتي مانند "غایب الوجود"، "مجهول المکان"، "غایبِ جمکران"، "عكس داماديشان"، "مأمورمعذورونامعذور"، "مدعی ارشاد وامامت و پیشوائیِ ما"، "بوئی ازشرافت علمی و انسانی نبُرده"، "مرشد وار و امام گونه"، "شونيست فاشيست خودي"، ... علنا به تحقير شخصيت و لجن مال كردن حيثيت من پرداخته است. وي در جائي مرا نماينده "جریان افراطی وانحصار طلب داخلی (خود مان) که : "ساخته و پرداخته" و درواقع "عکس برگردان" و " قربانی" جریان بیماروانحصارطلب حاکم: (پان فارسیسم و خمینیسم) است" دانسته است. همچنين او بخشي از خطابه خود را به كنكاش "روح" و "نيت" من اختصاص داده ("نیّاتی که آنهاهم اعلان نشده هستند")، همچنين بر آينده (دامادي متحمل) و گذشته من (كودكي ام) متمركز شده و علاوتا مادر مرا نيز هدف قرار داده است ("اززمانی که مادرشان بقول ایرج میرزا ی تبریزی..."). با اين اوصاف متاسفانه خطابه آقاي ضياء صدرالاشرافي، مصداق بارز ترور شخصيت، انتقاد تخريبي و بي حرمتي به قلم است. هدف از انتقاد تخريبي زيان رساندن به نقد شونده، از بين بردن پرستيژ و مقبوليت وي، نابود كردن حس اعتماد به نفس، انگيزه آفرينش و احترام اوست. بر خلاف انتقاد سازنده كه هدف از آن كمك به اعتلاء روحي، حسي، معنوي و مادي نقد شونده و تقويت اعتماد به نفس اوست. از همين روست كه در مباحثات سازنده و مدني، به عنوان يك اصل تا آنجا كه ممكن است مي بايد از تمركز و منحرف شدن مباحثه به اشخاص و شخصيت آنها دوري كرد. در اينگونه مباحثات، آنچه كه موضوع بحث مي باشد انديشه است، نه صاحب انديشه. جايگزين كردن صاحب انديشه به جاي انديشه، نشان از توسعه نيافتگي مدني دارد. منحرف كردن موضوع يك مباحثه به شخص نقد شونده، شخصيت و حيات و نام و هويت و گذشته و آينده وي و متمركز شدن بر اين موضوعات انحرافي - به جاي متمركز شدن بر موضوع بحث-، خيالبافيهاي بي سروته و مطرح كردن ادعاهاي بي پايه و پوچ، سپس بر اساس اين خيالبافي و ادعاها رقيب را لجن مال و تحقير و خوار و خود را تطمين نمودن، همه نشانگر آن است كه كسي كه از اين روش استفاده مي كند، اساسا بدنبال روشنگري نبوده و از همان آغاز از دائره ديالوگ مدني و انتقاد سازنده خارج شده است.
 
١١- آقاي ضياء صدرالاشرافي در جاي جاي نوشته اش از تشبيهات، تعبيرات و اوصاف تحقيرآميز متعددي در مورد من استفاده كرده است ("مرشد وار و امام گونه"، "غایب الوجود"، "مجهول المکان"، "غایبِ جمکران"، "عكس داماديشان"، "مأمور معذور و نامعذور"، ....). كاربرد تشبيهات بيجا در نوشته هاي تنقيدي، به معني ضعف منطق، عوام بودن و عوامفريبي و نشانگر ناآگاهي بكاربرنده آنها از مباحثه مدني، انتقاد سازنده، منطق صوري، ضرورت مستند سازي ادعاها و ظرايف استدلال و احتجاج است. مقصد از كاربرد همچو تشبيهاتي، تحقير مادي، معنوي، روحي و احساسي تنقيد شونده است. از اينرو در مباحثه مدني و انتقاد سازنده، همچو تشبيهاتي جائي ندارند و مي بايد از آنها اجتناب كرد. هنگامي نيز كه ضرورتي به كاربرد هرگونه تشبيهي حس شود، مي بايست اساس و مبناي عيني شباهت ادعائي موجود و ضرورت هاي اثبات شده آن به ميان گذاشته شوند. در غير اينصورت، كاربرد همچو تشبيهاتي، ماهيت غيرمدني مباحثه اي كه در جريان است را به اثبات مي رساند و دليل بر تخريبي بودن آن انتقاد است.
 
١٢- انتخاب زبان فارسي از سوي آقاي ضياء صدرالاشرافي براي نگارش خطابه خود، در حاليكه كوچكترين دليل و منطقي براي آن وجود نداشت، علاوه بر تركي ننويسي، از جنبه هاي ديگر نيز عبرت آموز است. آقاي ضياء صدرالاشرافي در خطابه فارسي خويش با كاربرد تشبيهات و تعابير بسيار، سعي نموده است كه مرا به عنوان مرشد و پيشوا و امام يك كولت متعصب و رهبر يك فرقه تركي گراي افراطي تصوير نمايد: "حمله مرشد وار و امام گونه شان"، "جناب "مهران بهاری" و "مَرَده هایشان"، "مریدان و مقلدانش"، "عنایت خاص پیشوا گونه"، "اگرمُریدانه، سردرمقابل انحصارطلبی (سیاسی - ادبی و نجومی) ایشان و" مَرَده هایشان " فرود نیاورند"، "تا بعد ازتحصیل قدرت درآینده، اراده "پیشوایانه شان" چه امرومقررفرمایند!"، "وازاشراقات غیبی خویش سرسپردگان ومریدانشان"، "این جوسانسورا که دارد "میت" سازی هم می کند و به مبارزه با بیان حقیقت میپردازد"، ...... اين تعبيرات، همه متعلق به زبان، فرهنگ و ادبيات سياسي فارسي اند و اكثرا معادل و جايگاهي در ادبيات سياسي ترك ندارند. صرنظر از بي اخلاقي سياسي آشكار در اين تشبيهات و تعبيرات، در آنها روانشناسي و انسان نگري فارسي-ايراني بر مبناي ايدئولوژي توتاليتاريسم از جمله هژموني فكر ديني، گله انگاري و قائل نبودن به امكان شكل گيري فرد، فقدان فرديت مثبت، توهم زده گي، خيال بافي و عطش به اقتداري پدر سالار انعكاسي آشكار دارد. اين خود، نشاني ديگر بر متاثر شدن شديد روشنفكران ترك صرفا فارسي نويس و ناتوان از تركي نويسي از زبان و فرهنگ سياسي توسعه نيافته فارسي، بلكه فارسي انديشي آنان است.
 
١٣-علاوه بر "شخصيت"، "هويت" و "محلِ جغرافیائی ومکانِ سکونت" اينجانب نيز موضوع بخشي از خطابه آقاي ضياء صدرالاشرافي است. هر چند كنجكاوي در باره هويت اشخاص در سطحي معقول و در شرايطي خاص مي تواند طبيعي و مقبول شمرده شود، با اينهمه اين امر نبايد به تجاوز به حريم شخصي افراد و آزاديهاي فردي آنها منجر گردد. اينكه اشخاص بويژه مولفين، ادبا، هنرمندان، فعالين سياسي و .... هويت اصلي و يا مستعار خود را به چه دليل و سببي، چه درجه و اندازه اي، به چه كساني و در چه محيطهائي، به چه شكل و طرزي و تحت چه شرايطي معرفي و عرضه مي كنند، حق، صلاحيت، ترجيح و مساله شخصي آنها بوده و مربوط به عرصه آزاديهاي فرديشان است. احدي از حق دخالت و استنطاق كردن مستقيم و غيرمستقيم اشخاص در اين حيطه برخوردار نيست. همچنين همه از حق مورد سوال قرار نگرفتن در باره هويت خود –اصلي و مستعار- توسط ديگران برخوردار اند. هيچ كس در اين موارد مجبور به اداي توضيح و جوابگوئي به ديگران نيز نمي باشد. همه مي بايد به اين آزاديهاي بنيادين و حقوق اوليه و عدم دخالت و تجاوز به آنها خو گرفته و احترام گذارند. تجسس و كنجكاوي مصرانه و مورد سوال قرار دادن افراد و پس از نگرفتن جواب دلبخواه عصبي شدن و نظر دادنهاي بيجا و گويا افشاگري در باره هويت آنها، علاوه بر آنكه تجاوز به حريم شخصي و آزاديهاي فردي آنها است، رفتاري عقب مانده از زمان ما و نهايت بي احترامي و گستاخي است. پس از آگاه نمودن افراد با اين حقوق و حدود، تنها كاري كه مي بايد انجام داد، قبول اين آزاديها و حقوق و احترام و رعايت دقيق آنها است. در غير اينصورت اصرار بر تجسس هويت اشخاص و مشغول شدن با آنرا مي بايد دال بر ناآشنائي با جامعه و نرمهاي مدني و عقب ماندگي اجتماعي و يا نشانه وجود مسائل جدي تر شخصيتي (پارانويا) و يا سياسي (وابستگي به ارگانهاي دولتي) شمرد.
 
كساني كه مدافع آزادي و آزاديخواهي اند، اما حتي در محيطهاي مجازي نيز آزادي و حقوق افراد در تصميم گيري در باره هويتشان و اندازه و شكل بيان آنرا به هيچ مي شمارند و بر نمي تابند و آناني را كه آزادي و حقوق خود در اين زمينه ها را بكار مي برند با القابي مانند "غایب الوجود"، "مجهول المکان"، "غایبِ جمکران"، "عكس داماديشان"، .... مارك زده و تحقير مي كنند، مي بايد به جاي تجسس در هويت افراد، به طور جدي همگام شدن با زمانه را بياموزند. نقد و تنقيد عقايد ديگران، غير از محق شمردن تعرض به حقوق و آزاديها و از جمله تجسس در هويت اشخاص است. در عصري كه دخالت در هويت و حيات شخصي افراد، نه تنها غيرقانوني بلكه رفتاري مذموم و نكوهيده شمرده مي شود؛ در زمانيكه حتي حق تعيين هويت نژادي افراد توسط خود آنها، آنهم به هر تعداد كه بخواهند و صرفا بر اساس ترجيح و انتخاب خودشان به رسميت شناخته مي شود؛ و در زمانيكه حتي هويتهاي استعاري در بسياري از عرصه ها از همان حقوق قانوني و رسمي هويتهاي اصلي برخوردارند و هر دو به يك اندازه هويت واقعي شمرده مي شوند، اصرار برخي از فعالين سياسي خارج به مداخله در حيطه شخصي افراد و تجسس در هويت آنها، به هيچ وجه قابل پذيرش و توضيح نيست. هويت مهران بهاري، چند هزار اثر قلمي هويت ساز وي است كه ديرزماني است براي علاقه مندان موضوع در دانشگاهها و ديگر محيطهاي فرهنگي و سياسي ترك در ايران و خارج آن كاملا شناخته شده اند. اينها معروفتر از آنند كه احتياج به معرفي داشته باشند. هر ناظر عاقل و منصف، با تفحص و غور در اين آثار مي تواند به نيت و اهداف و انديشه ها و افكار من پي ببرد. اين همان چيزي است كه  مشغله فكري ضياء صدرالاشرافي نيز مي بايد متوجه و محدود به آن باشد، نه عكسهاي دامادي من و يا داماد من.
Sozumuz, a window opening to the life/culture of the turkish nation of iran/south azerbaijan: http://sozumuz.blogspot.com/
http://sozumuz-turk-dovletler.blogspot.com/