Sunday, February 6, 2011

کلاه مشروطه / نقد دوم بر سید مصطفی تاج زاده

پس از انتشار مقاله آقای مصطفی تاجزاده تحت عنوان اقوام ایرانی، هویت و وحدت ملی نقدی از جناب گونای تبریزی دریافت شد که کانون دمکراسی آزربایجان با ملاحظه زندانی بودن آقای تاجزاده از انتشار آن خودداری نمود ، اینک جناب تبریزی با نقدی جدید و از زاویه دیگر دیدگاههای آقای تاجزاده را مورد نقد قرار داده است که برای برطرف نمودن ذهنیت ایجاد شده در جناب گونای تبریزی در مورد کانون دمکراسی آزربایجان و نیز در راستای تعاطی افکار و تنویر افکار منتشر می گردد ، امیدواریم نویسنده مقاله اقوام ایرانی، هویت و وحدت ملی نیز با آزادی فرصت مطالعه نقد دیدگاه هایش و توضیح مسائل مورد انتقاد را پیدا نماید.
گونای تبریزی
هنوز یک ماه از انتشار مقاله “اقوام ایرانی ، هویت و وحدت ملی” نوشته سید مصطفی تاج زاده نگذشته که وی در نامه ای به علی مطهری (فرزند مرتضی مطهری ، نماینده تهران در مجلس و برادرزن علی لاریجانی رئیس مجلس و…) مواضع راسیستی خود را آشکارتر از سابق بیان می کند و علیرغم اینکه چندین روز از انتشار این نامه در سایت “امروز” می گذرد سایتهایی که مقاله سابق تاج زاده را منتشر کرده اند (منظورم سایتهای منسوب به آذربایجان جنوبی است) در بی تفاوتی کامل به سر می برند. آنها که ادعا می کردند به منظور ” ایجاد فضای مناسب برای طرح دیدگاه های مختلف ، آماده انتشار نقد و نظرات خوانندگان محترم” هستند (بی آنکه محلی برای نقد باقی گذارند و فرصتی برابر با اصل مقاله برای نقدها فراهم سازند) و در این کار آنقدر مصمم بودند که حتی اصول اولیه ژورنالیستی را هم زیر پا می گذاشتند آیا اکنون خوابشان برده است؟ (من چند روزی صبر کردم که از یک طرف ، نقدها و موضوعات دیگری در دست داشتم و از طرف دیگر دوست داشتم همان مدعیان ، در مورد تاج زاده بنویسند اما حالا فکر می کنم اگر تا قیامت هم صبر کنم بیهوده خواهد بود.)
پس بدون مقدمه به سراغ آخرین نظرات آقای تاج زاده می روم که ایشان در کوتاهترین زمان ممکن از زندان به چهارگوشه جهان منعکس کرده اند و ما در مرکز تبریز بر سر انعکاس مقالاتمان با این و آن سر و کله می زنیم. مسائل مطرح شده در نقد نخستم (تاج ایران ، دام اقوام) را تکرار نخواهم کرد.این توضیح هم ضروریست که مقاله آقای تاج زاده که در قالب نامه به علی مطهری منتشر شده است در این آدرس قابل مشاهده است.
محورهای اصلی مورد بحث ما در نقد کنونی مان بطور خلاصه عبارتند از: 1.نظری به کتاب “خدمات متقابل اسلام و ایران” 2.نسبت دموکراسی و ایران گرایی 3.بررسی تناقضات در نهضت مشروطه خواهی و شخصیتهای شناخته شده آن 4.بحثی در خصوص کشور ترکیه و اشتراک نظر تاج زاده و جمهوری اسلامی در این مورد.
***
سید مصطفی تاج زاده برای اینکه در انتقاد از ایران گرایی دولت احمدی نژاد و رحیم مشایی با علی مطهری همراهی کند به تجلیل از کتاب “خدمات متقابل اسلام و ایران” مرتضی مطهری می پردازد و از “ایران گرایی دموکراتیک” به عنوان روح آن کتاب در برابر “ناسیونالیسم شاهنشاهی” و “باستان گرایی کاذب فاقد مشروعیت” تجلیل می کند:
“استاد مطهري در مقدمه درخشان كتاب «خدمات متقابل اسلام و ايران» به خوبي نشان مي‌دهد كه نقد ناسيوناليسم شاهنشاهي هرگز به معناي طرد و نفي امر «ملي» نيست… استاد مطهري در دوراني كه گفتمان ناسيوناليستي زمانه آغشته به تئوري‌هاي افراطي فاشيستي و شوونيستي بود، ايران‌گرايي دموكراتيك خود را در كتاب “خدمات متقابل اسلام و ایران” بسط داد و نقش بي‌نظير ايرانيان را در شكل دادن به تمدن اسلامي صريحاً محصول شكستن حصارهاي رژيم موبدي و ايجاد «جامعه باز» دانست” (نامه به علی مطهری – سید مصطفی تاج زاده)
حال به سراغ کتاب “خدمات متقابل اسلام و ایران” از مرتضی مطهری می رویم تا نشان دهیم که سرتاسر این کتاب متکی به تاریخ رسمی راسیستی و سفسطه های کلامی مطهری است و هیچ تفاوتی با نظرات سایر خادمان راسیسم در ایران ندارد و بلکه بدتر است.
خود مطهری در بحث تمدن ایران در کتاب فوق ، تاکید می کند که صلاحیت این را ندارد که “مانند یک متخصص اظهار نظر” کند بنابراین “با استفاده از مسلمات تاریخ که مورد قبول صاحب نظران است” این بحث را مطرح می کند و آغاز تمدن ایرانی با استفاده از مسلمات تاریخی برای مطهری همان سلسله های هخامنشی و کوروش و داریوش بزرگ! و… است و کار مطهری ، تکرار طوطی وار ادعاهای راسیسم در ایران است. (ر.ک. به: خدمات متقابل اسلام و ایران – مرتضی مطهری – انتشارات صدرا – 1357 – صص 374-375)
و در جای دیگر ، مطهری افسانه 2500 ساله تاریخ ایران را (که همراه با انکار تاریخ ملل دیگر ایران است) بعنوان مثالی قابل قبول مطرح می کند:
“مثلا ما مردم ایران در طول بیست و پنج قرن تاریخ ملی مانند بسیاری…” (خدمات متقابل اسلام و ایران – مرتضی مطهری – انتشارات صدرا – 1357 – ص 65)
و نمونه هایی از تناقضات آشکار در کتاب که در نتیجه نفوذ تفکرات راسیستی در مرتضی مطهری حاصل گشته است:
“اگر ما ایرانیان بخواهیم براساس نژاد قضاوت کنیم و کسانی را ایرانی بدانیم که نژاد آریا داشته باشند بیشتر ملت ایران را باید غیر ایرانی بدانیم و بسیاری از مفاخر خود را از دست بدهیم.” (همان – ص 61)
و در ادامه چنین می آورد:
“غزنویان که از نژاد غیر ایرانی بودند وسیله احیاء زبان فارسی گشتند.” (همان – ص 117)
“در دستگاه غزنویان ترک نژاد سنی مذهب متعصب ، زبان فارسی رشد و نضج یافته است. اینها می رساند که علل و عوامل دیگری غیر از تعصبات ملی و قومی در احیا و ابقای زبان فارسی دخالت داشته است.” (همان – ص 118)
بنابراین مرتضی مطهری ، ترکها را نژادی غیر ایرانی میداند. اما تناقضات مطهری پایانی ندارد و برای فخرفروشی به سایر مسلمانان ، ادعا می کند که ایرانیان اسلام را به نقاط مختلف جهان عرضه داشته اند و چون چنین افتخاری را در فارسها نمی یابد در نتیجه همان غزنویان و سایر سلسله های ترک به ناگاه “ایرانی” می شوند:
“غزنویان نخستین افراد ایرانی هستند که دین مقدس اسلام را از طریق سند به هندوستان بردند.” (همان – ص388)
حتی میگوید ترکیه را هم ایرانیان مسلمان کرده اند ، یعنی سلجوقیان!:
“سربازان ایرانی ، اسلام را به آسیای صغیر بردند نه عرب یا قوم دیگر.” (همان – ص 431)
و در بیان جزئیات این افتخار تاریخی برای ایرانیان چنین می نویسد:
“به شهادت تاریخ هیچگاه برای خلفای اموی و عباسی ممکن نشد که نفوذ اسلام را در سراسر این منطقه (آسیای صغیر) مستقر سازند… تنها در حکومت سلاجقه است که می بینیم اوضاع این منطقه دگرگون می شود سراسر آسیای صغیر تحت تصرف این خاندان درآمد و…” (همان – ص 432)
آخر حکومت پهناور سلجوقیان که آسیای صغیر تنها بخشی از آن بود چه ربطی به ایران دارد؟ جناب مطهری ترکان را در همین کتاب به عنوان “نژادی غیر ایرانی” توصیف کرده است. اما سفسطه مطهری تمامی ندارد و دوباره بعد از چند بار که سخن خود را نقض می کند این بار ادعا می کند که سلسله های ترک با اینکه بر ایران حکومت کرده اند اما افتخارات آنها متعلق به ملت ایران است و نه مردم دیگر (یعنی خود ترکان):
“هرچند در این فتوحات نام قلج ارسلان ، سبکتکین ، محمود غزنوی و امثال آنها برده می شود که ترک نژادند اما همانطور که آقای دکتر شهیدی تذکر داده اند آن ترک نژادان در آن وقت نماینده و مظهر قدرت مردم سرزمین ایران بوده اند و به نام پادشاهی مسلمان بر این ملت ، حکمرانی داشته اند و این ملت ایران بود که جهاد می کرد نه مردم دیگر.” (همان – صص 434-435)
یعنی منطق “معلم شهید” و کسی که آیت اله خمینی مطالعه کتابهایش را واجب کرد همین قدر است؟ افتخارات ترکان را به نام “ملت” ایران و ایراداتشان را به نام “مردم” ترک می نویسد. آن هم ایراداتی که ساخته و پرداخته راسیسم است.
مطهری در بحث ادعای کتابسوزی اعراب در حمله به ایران ، نمونه هایی از کتابسوزی های رخ داده در جهان را ذکر می کند. فارغ از صحت و سقم این ادعاها ، اینجا دیگر شاهان ترک ، همان ترک هستند و نه ایرانی:
“ترکان در مصر کتابسوزی کردند سلطان محمود غزنوی در ری کتابسوزی کرد مغول کتابخانه مرو را آتش زدند زردشتیان در دوره ساسانی کتابهای مزدکیه را آتش زدند اسکندر کتب ایرانی را آتش زد…” (همان – ص 324)
یکی از ادعاهای راسیسم فارس و شعوبیه همواره این بوده که اعراب بعد از اسلام ، بر غیرعرب فخرفروشی می کردند و به ایرانیان به دیده تحقیر می نگریستند حال آنکه ایرانیان از نظر نژادی بر اعراب برتری داشتند و…
مطهری که ظاهرا در کتابش می خواهد اینگونه اختلافات را کم کند و از اسلام و ایران دفاع کند (آنهم با مسلمات تاریخی راسیستی) با راسیسم و شعوبیه همصدا می شود و جانب راسیسم را می گیرد:
“تبعیضات نژادی و تفاخرات قومی که بر ضد اصل مسلم مساوات اسلامی بود ، این انحراف بوسیله اعراب بوجود آمد… بدیهی است که هیچ ملتی حاضر نیست تفوق و قیمومت ملت دیگر را بپذیرد.” (همان – ص 403)
“افتخارات نژادی ایرانیان بسی بیشتر از اعراب بود.” (همان – ص 406)
آیا کتابی که تاج زاده با آب و تاب از آن تعریف می کند و علی مطهری را به خاطر داشتن چنین پدری تبریک می گوید همین است؟ مواردی دیگر هم از این کتاب استخراج کرده بودم که فعلا بماند.
***
“بنابراين مدعاي ايران‌گرايي و تمدن‌سازي ايراني، اگر شرط اصلي تجلي هوش ایرانی ، یعنی آزادی و دموکراسی را در محاق بگذارد و حق مشارکت دموکراتیک ایرانیان را در تعیین سرنوشت نادیده انگارد ، لافی بیش نخواهد بود” (نامه به علی مطهری – سید مصطفی تاج زاده)
می گوید “آزادی و دموکراسی” شرط اصلی تجلی “هوش ایرانی” هستند. این دیگر چیزی فراتر از ذهن گرایی باید باشد. ما اگر نمی توانیم به روشنفکرانی چون تاج زاده بفهمانیم که تاریخ ما با تاریخ 2500 ساله شما زمین تا آسمان فرق دارد حداقل می توانیم که آغاز و تکامل دموکراسی در مغرب زمین و سهم ناچیز ما از آن “راه معین برای رسیدن به نتایج نامعین” را تذکر دهیم.
بحثی که اخیرا در خصوص نسبت دموکراسی با حقوق ملی مطرح شده را به فال نیک می گیریم و ما نیز حرفهایی داریم که در اولین فرصت ممکن مکتوبش خواهیم کرد البته با این تفاوت که به نظر ما صحبت از نسبت “لیبرالیسم” با ملی گرایی مناسب تر خواهد بود.
اما تاج زاده شروطی را برای تجلی هوش ایرانی مطرح کرده که هیچ گاه طعمش را هم نچشیده (و نچشیده ایم). هرچند که او و دوستانش 8 سال تمام برای این کار فرصت داشتند اما طعم استبداد و خودکامگی و خودرایی و تزویر و فریب و شعارهای بی پشتوانه و خیلی چیزهای دیگر از آن سالها هنوز هم آزارمان می دهد.
تاج زاده ایران گرایی عصر مشروطه را در مقابل ناسیونالیسم شاهنشاهی و ایران گرایی دولت احمدی نژاد (که هر دو را در نبود مشروعیت و کودتایی بودن مشترک میداند) قرار می دهد و تائیدش می کند:
“این ناسیونالیسم (شاهنشاهی) ، ایران گرایی عصر مشروطه نبود که در سند قانون اساسی آن دوره با حقوق و آزادی های اساسی ایرانیان سازگار بود.” (نامه به علی مطهری – سید مصطفی تاج زاده)
در اینجا به اختصار از دوره پرتناقض مشروطه سخن به میان می آوریم تا مشخص شود که اگر در ظاهر تلاشهایی برای تجدد و آزادی رخ داد ، اما در نهایت برافتادن سلسله قاجار که حاضر بود به تغییرات تدریجی به نفع ملت تن دهد و جایگزینی دیکتاتوری پهلوی تنها نتیجه مشخص آن بود.
برای بررسی آن دوره ، لازم است که کمی به عقب رویم:
“وقایع پانزده سال آخر سلطنت ناصرالدین شاه ، به خطوط اصلی مبانی آرمانی نهضتی شکل داد که در دوره مظفرالدین شاه به نام نهضت مشروطیت ایران به ثمر نشست.” (مشروطه ایرانی – ماشااله آجودانی – نشر اختران – چاپ سوم 1383 – ص 249)
در این دوره می توان اندیشه های میرزا فتحعلی آخوندزاده – میرزا ملکم خان و میرزا آقاخان کرمانی را به عنوان برجسته ترین متفکران زمینه ساز تجدد و مشروطیت بررسی کرد.(طالبوف را استثنا می کنم) البته ما به اختصار چندین مورد از تناقضات فکری و عملی آنان و برخی از شخصیتهای دوره مشروطه را خواهیم آورد.
بدون شک آخوندزاده از برجسته ترین متفکران آن دوران است. “مکتوبات کمال الدوله” ، اندیشه تغییر الفبا ، نامه ها و نقدهایی که با دیگر متفکرین این عصر داشته است نمونه هایی برجسته از تفکراتی است که حتی امروز هم خیلی ها از درکش عاجزند. وقتی مشارالدوله (تبریزی) در رساله ای به نام “یک کلمه” مواد اعلامیه حقوق بشر و قانون اساسی فرانسه را با آیات قرآن و احادیث تطبیق میدهد تا “دیگر نگویند فلان چیز مخالف آئین اسلام یا آئین اسلام مانع ترقی و سیویلیزاسیون است” و آنرا به مانند اثری با اهمیت بسیار برای آخوندزاده می فرستد او بدون تعارف می تواند به مستشارالدوله که خود از اندیشمندان به نام جامعه است است بگوید: “مگر چاره این کار آیات و احادیث است؟” (الفبای جدید و مکتوبات – میرزا فتحعلی آخوندزاده – چاپ تبریز – نشر احیا- 1357- ص 268)
اما عاقبت مستشارالدوله گرفتار می شود و “هنگامی که او را زنجیر کرده ، به قزوین تبعید و زندانی کردند کتاب “یک کلمه” را آنقدر بر سرش کوفتند که بر اثر عوارض آن ، چشمانش آب آورد.” (تاریخ رجال ایران – مهدی بامداد – ج 4 – ص 493 و نیز نک. به: تاریخ بیداری ایرانیان – ناظم الاسلام کرمانی – بخش اول – ص 171)
و آخوندزاده تحت تاثیر اندیشه های نژادپرستانه ، به تجلیل از (ارتجاع) ایران باستان می پردازد و نگاه منفی اش به اعراب و دینی که تحفه آورده اند از او چهره ای راسیستی ترسیم می کند. آخوندزاده عمری در غربت و سفر می گذراند و در اصل توان بازگشت به متن حوادث را ندارد چون خیلی ها از نوشته ها و رفتار و افکارش در عذاب بودند و آرزوی سربه نیست کردنش را در سر می پروراندند که فقط یکی از آنها نوکر دولت ، محمدحسن خان صنیع الدوله (اعتماد السلطنه) بود که می گوید:
“همیشه از معاشرت (آخوندزاده) وحشت و نفرت داشتم . چه مرد فاسد العقیده بی دین عامی بی معرفتی است. از تصنیفات او که وقتی دیده ام ، متجاوز از بیست هزار بیت در مذمت حضرت سید الشهدا صلوات الله و سلام علیه ، نوشته و زوار کربلا را داخل سفها می داند و من از آن روز با خود عهد کرده ام که هر وقت قوه داشته باشم او را به حکم یا به حیله به خاک ایران آورده ، بعد از ثبوت و وضوح عقاید او در حضور اهل اسلام ، سزای او را به شرع شریف واگذارم انشااله.” (سفرنامه صنیع الدوله مشهور به اعتماد السلطنه – به کوشش محمد گلبن – چاپ اول – انتشارات سحر – ص 21)
هر چند که برای مخاطبان دائمی ما تکراری خواهد بود اما باز هم یادآوری می کنم که در خصوص اندیشه های آخوندزاده به مقاله ام با عنوان “ایکی اوزلو آخوندوف” مراجعه شود.
داستان ملکم و میرزا آقا نیز بهتر از آخوندزاده نیست. ملکم به عنوان نویسنده رسالاتی مانند “کتابچه غیبی” ، “دفتر قانون” ، “نوم و یقظه” و… و انتشار روزنامه قانون در راه بسط اندیشه “دولت قانونی” در میان طبقه ای از نخبگان و وزراء تلاش می کرد. فریدون آدمیت در کتاب “فکر آزادی” تصویری رویایی از ملکم ارائه داده و او را در مرتبه ای عالی توصیف کرده است. اما آدمیت نیز در پنهان کردن چهره دیگر ملکم که همانا دو رویی و تزویر و تظاهر در مسلمانی موفق نبوده است و هرچند که در کتاب خود عبارات نقل شده از ملکم را سانسور کرده است اما ماه که همیشه پشت ابر نمی ماند. برای مثال:
“حرف جمیع ارباب ترقی این است که … اصول ترقی را چه از لندن چه از ژاپون بلادرنگ اخذ نمائیم.” (فکر آزادی – فریدون آدمیت – ص 121)
اما اصل عبارت چنین است:
“حرف جمیع ارباب ترقی این است که احکام دین ما همان اصول ترقی است که کل انبیا متفقا به دنیا اعلام فرموده اند و دیگران اسباب این همه قدرت خود ساخته اند. ما بحکم عقل و دین خود باید همه اصول ترقی را چه از لندن چه از ژاپون بلادرنگ اخذ نمائیم.” (دوره تجدید چاپ شده روزنامه قانون – به کوشش و مقدمه هما ناطق – چاپ اول تهران – انتشارات امیرکبیر – 2535 شاهنشاهی)
ببینید میرزا ملکم خان که همواره او را بعنوان یک غربزده به ما معرفی کرده اند دارای چه تفکراتی بوده است: “در دنیا هیچ نظم و حکمتی نمی بینیم که مبادی آن یا در قرآن یا در اقوال ائمه یا در آن دریای معرفت اسلام که ما احادیث می گوئیم و حدود و وسعت آن خارج از تصور شماست بطور صریح معین نشده باشد… حال عوض اینکه به جهالت سابق ، تنظیمات مطلوبه را برویم از فرنگستان گدایی نمائیم ، اصول جمیع تنظیمات را در نهایت سهولت از خود اسلام استخراج می نمائیم.” (روزنامه قانون – میرزا ملکم خان – شماره 36 – صص 3و4)
و همین ملکم در 1273 قمری در پاریس به عضویت لژ ماسونی “دوستی حقیقی” در می آید و در 1274 قمری فراموشخانه را در ایران تاسیس می کند که از رجال و درباری و روشنفکر و روحانی اعضایی داشت. بعد از بسته شدن فراموشخانه ، ملکم به استانبول میرود اما وقتی حقوقش قطع می شود به تابعیت دولت عثمانی در می آید (1285 قمری). در 1288 قمری به ایران برمی گردد و مستشار صدارت مشیرالدوله می شود. نمی خواهم شرح زندگی پرفراز و نشیب و پرتناقض او را ذکر کنم. بگذارید پای میرزاآقاخان کرمانی ، رفیق صمیمی ملکم را هم به ماجراها باز کنیم که او نیز یکی از برجسته ترین ملی گرایان ایران است (از همان ایران گرایان مقارن عصر مشروطه که تاج زاده می گوید) و در دفتر روشنفکری آن عصر ، صفحات بسیاری به نام خود دارد اما ببینید اوج فرصت طلبی را که با همکاری ظل السلطان ، ملکم ، شیخ عبدالقادر کرد ، علمای عراق عرب و کلیددار کربلا در اندیشه توطئه ای است که ناصرالدین شاه را برکنار و ظل السلطان را به تخت بنشاند:
“در کارهای خودمان مدتی است که با شیخ عبدالقادر کرد… دوستی حاصل شده و اینان نیز بیشتر از ما از خرابی کار ایران شکایت دارند… حرفشان این است که اگر دو کلمه نوشته از علمای عراق عرب بدست ما بدهید از برای اینکه این اوضاع خوب نیست و باید اصلاح شود ما تا نقطه آخر ایستاده ایم… آقا سیدصالح ، کلیددار کربلا نیز در همان اثنا اینجا آمد ، معلوم شد که او هم در این درد شریک است. مشارالیه تعهد گرفتن کاغذی از علمای عراق عرب کرده… و ظاهرا در اواخر ماه رمضان یکی از کسان حضرت والا (ضل السلطان) بعنوان زیارت مکه از این صفحات بیاید. حاصل مذاکره با او را هم عرض خواهم نمود.” (نامه آقاخان به ملکم – مجله بررسیهای تاریخی – سال پنجم – شماره 1 – 1349 شمسی – صص 209-210 و عکس شماره 12)
البته این ماجراجوئیها به نتیجه ای نمی رسد و میرزاآقا خان کرمانی همچنان در نامه هایش به ملکم به تجلیل از علما و مجتهدان می پردازد و حتی ملکم را تشویق می کند که در روزنامه قانون بنویسد که:
“عمل دولت و ملت بر دست این علما که امروز خود را عاری از امور سیاسی می دانند چون صاحب علو و دیانت و حب ملیت هستند هزار بار خوبتر و نیکوتر جریان می کند… مقصود این است که رفع این وحشت بزرگ از علمای بغداد و کربلا بشود ، از باقی چیزهای دیگر و کارهای دیگر آسوده باشید.” (نامه های تبعید – به کوشش هما ناطق و محمد فیروز – چاپ افق کلن – 1368 – آلمان غربی – صص 133-136)
بعد از اینکه این طرحها بی نتیجه می مانند این روشنفکران بزرگ اسلام پناه! (ملکم و میرزاآقا) به فکر جعل فتوای میرزای شیرازی می افتند یعنی فتوایی از میرزای شیرازی بگیرند و مهر و امضاء آنرا به فتوای نوشته شده توسط خودشان منتقل کنند:
“چند نفر درین خیال افتاده اند که در خصوص مساله ای دیگر ، استفتائی از جناب میرزا بنمایند و بعد از آن ، آن مهر را به کاغذ دیگر نقل داده ، فوتوگراف کنند… میگویند اصل عمل موجب خیر عامه و مطابق وجدان حقیقی است ، صورت آن حیله شرعی باشد چه ضرر دارد. و مکروا و مکرالله و الله خیر الماکرین. عجالتا در مشاجره هستیم تا که قبول افتد و که معتقد آید.” (نامه آقاخان کرمانی به ملکم – مجله بررسیهای تاریخی – سال پنجم – 1349 – شماره 2 – صص 220-221)
ملکم نیز در شماره دوازدهم روزنامه قانون ، در مقاله ای درباره حرام بودن پرداخت مالیات به دولت بی قانون ، فتوای جمیع مجتهدان (و نه فقط میرزای شیرازی) را جعل می کند و بدون آنکه فتوا یا نام مجتهد مشخصی را بیاورد با این بهانه که فتواها “مغلق و بزبان عربی است” حکم به حرام بودن این عمل را از زبان حضرات صادر میکند.
و تناقضی دیگر متعلق به میرزا حسن تبریزی معروف به رشدیه است یعنی بنیانگذار مدارس به شیوه جدید در ایران ، همان که در شهرهای مختلف مدارسی با شیوه های جدید برپا کرد و علیرغم فشارها و کارشکنی ها و حملات و حتی تکفیر ، خسته نشد. همان که شیخ فضل الله نوری درباره اش به ناظم الاسلام کرمانی گفت: “ترا به حقیقت اسلام قسم می دهم آیا مدارس جدیده خلاف شرع نیست؟ و آیا ورود به این مدارس ، مصادف با اضمحلال دین اسلام نیست؟” (تاریخ بیداری ایرانیان – ناظم الاسلام کرمانی – بخش اول – ص 322)
اما همین رشدیه می تواند از قتل یک مشروطه خواه به عنوان یکی از “معجزات حقیقت اسلام” خوشحال شود و خدا را شکر کند. ماجرا از این قرار بود که در جریان ناآرامیهایی که بعد از قتل امین السلطان فراگیر شده بود عده ای به خانه فردی بنام “فریدون فارسی” که زرتشتی هم بوده و از طرفداران مشروطه بوده می ریزند و او را به قتل می رسانند. چند روز قبل از این ماجرا ، شاهزاده ای بنام “سالار الدوله” وکالت نامه ای به رشدیه داده بود که یکی از دهاتش را بفروشد. ظاهرا همین فریدون فارسی به قیمتی گزاف خواستار خرید آن ده بوده است اما مشکل اینجاست که رشدیه دچار عذاب وجدان شده که چگونه می تواند این ده را از مسلمانان بگیرد و به یک زرتشتی بفروشد. می گوید فردای قیامت به خاطر اینکار مواخذه خواهد شد. می گوید خواب از چشمانش ربوده شده بود. پس دعا می کند که خدایا: “شر این آدم را از سر من رفع کن. بحمداله صبح آن شب ، خبر در شهر پیچید که فریدون بدان تفضیل که می گویند مقتول شده است.” (واقعات اتفاقیه در روزگار – محمد مهدی شریف کاشانی – ج 1 – ص 160)
بعدها قاتلان دستگیر می شوند و حکم دادگاه به امضاء سید عبداله بهبهانی ، 15 سال زندان در کلات و هزار و پانصد تازیانه تائین می شود که برخی از مشروطه خواهان به ناطقین و اجزای دیوانخانه ، رشوه می دهند تا مجازات سخت تر شود.(شاید تازیانه ها شدیدتر زده شود). (نک.به: تاریخ انحطاط مجلس – مجدالاسلام کرمانی – ص 291)
و در این میان حتی می توان از “سید حسن تقی زاده” سیاستمدار و متفکر کهنه کار آن عصر نیز مثال آورد که چه هزینه هایی برای افکارش پرداخت و با چه کسانی معاشرت کرد (یک نمونه اش اقامت یک و نیم ساله در استانبول با زنده یاد محمد امین رسول زاده در یک خانه به سال 1910 م) که می توانست نتایج مبارکی برای تقی زاده در آن فضای سنگین که در ایران حاکم بود داشته باشد. گفتم فضای سنگین ، بد نیست به نامه یک دموکرات تبریزی که در آن سالها برای تقی زاده در استانبول فرستاده نظر کنیم:
“از جنابعالی استدعایی که دارم همین است که این عریضه را فقط خودتان بخوانید. مبادا به یک نفر مسلمان نشان بدهید که همان هفته خانه ما تاراج و خود بنده گرفتار و مثل گوسفند سرم را ذبح می کنند. اینقدر بدانید هرچه تاجر و تاجرزاده در اسلامبول هست ، همه اش مسلمان ابن مسلمان ، شیطان ابن شیطان ، بی ناموس ابن بی ناموسند… این قدر بنده راضی هستم به غیر از خودتان ، اگر جناب رسول زاده و جناب آقا… هم باشد عیب ندارد. دیگر به کسی دیگر خاطر جمع نباشید که فی الفور همان هفته مضمون کاغذ را به اینجا نوشته ، آن وقت خر بیار معرکه بار کن.” (نامه هایی از تبریز – ادوارد براون – چاپ دوم – 1361 – ص 170)
اما تقی زاده چه می گفت؟
“امروز چیزی که به حد اعلا برای ایران لازم است و همه وطن پرستان ایران با تمام قوا … باید در آن راه بکوشند… سه چیز است: نخست قبول و ترویج تمدن اروپا بلا شرط و قید… دوم اهتمام بلیغ در حفظ زبان و ادبیات فارسی و ترقی و توسعه و تعمیم آن ، سوم نشر علوم فرنگ و اقبال عمومی به تاسیس مدارس.” (سید حسن تقی زاده – نشریه کاوه – شماره 1 – سال پنجم – 1338 قمری – ص 2)
هرچند هر انسانی در طول زندگی خود با تغییراتی در افکار و عقایدش مواجه می شود من نمی خواهم مثل خیلی ها بگویم که تقی زاده در دوران پیری از عقایدش عدول کرده بود. قدر مسلم اینکه استثنا کردن زبان فارسی در پروسه غرب گرایی همواره از تاکیدات او بود.
تقی زاده از 1320 تا 1326 ، سفیر ایران در لندن بود و هم او بود که در زمان حکومت ملی آذربایجان (دولت پیشه وری) تمام تلاشش را برای سرنگونی این حکومت در لابی های خارجی انجام داد و سخنران ایران در سازمان ملل ، در آن قضیه هم او بود.
اما ما بیشتر در دوره مشروطه ردپای تقی زاده را جستجو می کنیم. اختلافات فکری او با سید عبداله بهبهانی و نقش بارز تقی زاده در میان دموکراتها سبب شد تا حکم “ضدیت مسلک سیاسی تقی زاده با اسلامیت”توسط دو مجتهد بنام (شیخ عبداله مازندرانی و محمد کاظم خراسانی) صادر شود که در حقیقت یک درجه پائین تر از تکفیر بود و قرار تبعید او از ایران از طرف این مراجع علنی می شود. جدال بین دموکراتها (تقی زاده) و اعتدالیون (بهبهانی) بالا می گیرد. تقی زاده حکم را نمی پذیرد و در این بهبوهه ، بهبهانی ترور می شود. با آمدن ستارخان و باقر خان به تهران ، اعتدالیون آنها را به سمت خود جذب می کنند و اگرچه ستار خان از این بازی کنار می کشد اما باقرخان بلندگوی اعتدالیون می شود. تقی زاده به دست داشتن در ترور بهبهانی متهم می شود ، هرچند که نمی پذیرد اما به ناچار از ایران خارج می شود. طرفداران بهبهانی وقتی دستشان به تقی زاده نمی رسد برادرزاده او (علیمحمد خان تربیت) را به قتل می رسانند:
“میرزا علیمحمد خان آدم بیکس و غریب بود. فقط شجاعت فراوان داشت… آنها (طرفداران بهبهانی) در مقابل ، میرزا علیمحمد خان را کشتند. او مثل اولاد من بود. او را به کلی بی گناه کشتند.” (زندگانی طوفانی ، سید حسن تقی زاده ، به کوشش ایرج افشار ، 1372 ، انتشارات علمی ، صص 135-136 و 144)
اینکه چرا تقی زاده و دموکراتها در مضان چنین اتهامی بودند باید گفت که همواره شبهاتی در خصوص ترورهای سیاسی که با هدف حذف “دشمنان آزادی” توسط آزادیخواهان انجام می گرفت وجود داشت. حیدر خان عمواوغلی در خاطرات خود به جلسه تصویب حکم اعدام “میرزا علی اصغرخان اتابک” اشاره می کند:
“حوزه مخفی اجتماعیون عامیون طهران که مرحوم حاجی ملک المتکلمین و آقا سیدجمال واعظ نیز در آن حوزه عضویت داشتند اعدام اتابک را رای داده به کمیته مجری ، حکم اعدام اتابک را فرستادند.” (مجله یادگار – سال سوم – شماره چهارم – 1325 – ص 50)
به نظر می رسد که نام این دو تن را بدین خاطر آورده که به حکم ، جنبه شرعی داده باشد.
مقصود از بیان این موارد یک چیز است: مشروطه خواهان به آزادی و دموکراسی نرسیدند (حتی برخی از آنان واقعا آزادیخواه هم نبودند) اما به استبداد رضاخان رسیدند ، یعنی سرنگونی حکومت قاجار ، یعنی خواسته مشخص راسیسم در آن زمان. حتی برخی از روشنفکران فارس و خادمان راسیسم، خشنودی خود را از این مساله پنهان نمی کنند و می توانند سرسپردگی به شخصی چون رضاخان را علنا اعلام کنند. مثل ملک الشعراء بهار:
“من آن روز و دیروز و امروز و همیشه صاحب همین عقیده ام که باید دولت مرکزی مقتدر باشد… مردی قوی (رضا شاه) با قوای کامل و وسائل خارجی و داخلی بر اوضاع کشور و بر آزادی و مجلس و بر جان ، مال همه مسلط شد ، و یکباره دیدیم که حکومت مقتدر مرکزی که در آرزویش بودیم بقدری دیر آمد که قدرتی در مرکز بوجود آمده ، بر حکومت و شاه و کشور مسلط گردیده است…” (تاریخ مختصر احزاب سیاسی ایران و انقراض قاجاریه – ملک الشعرا بهار – ج 1 – مقدمه کتاب – صص ح و ط)
***
” نتايج رفراندوم اخير تركيه در جنبه نظري و عقيدتي خود به طور ضمني بیانگر رقابتی هیجان انگیز و پرشور میان دو سبک و شیوه زیست آزاد مسلمانی و زیست بسته سکولار بود…” (نامه به علی مطهری – سید مصطفی تاج زاده)
من در نقد اول تاج زاده گفتم که حزب حاکم ترکیه بیشتر بر برنامه های اقتصادی تکیه دارد. این هم درست است که نیروهای لیبرال – دموکرات که شامل گروهی از روزنامه نگاران و تحلیلگران و سیاسیون ترکیه می شود (که از گسترش آزادیها و محدودیت نهادهایی که حق ویژه برای خود قائل اند حمایت می کنند) از دولت اردوغان حمایت می کردند و از کاهش اقتدار ارتش و برخی نهادها به منظور نیل به “دموکراسی بیشتر” همواره دفاع می کنند. اما برعکس نظر آقای تاج زاده ، بعد از رفراندوم اخیر ، حزب حاکم که خود را یکه تاز میدان یافته شروع به ایجاد محدودیتها و برخورد با سبک آزاد زندگی فردی نموده است که چند مورد از آن اخیرا در مسئله مشروبات الکلی ، برخورد توهین آمیز با هنرمندان (بخصوص مجسمه تراشان) ، مسئله نقض استقلال دستگاه قضایی و مداخله آشکار دولت در برخی پرونده های مهم و… قابل رویت است.
به همین دلیل است که بعد از رفراندوم و سیاستهای جدید حزب حاکم ، همان لیبرالهای حامی اردوغان به یکباره به منتقدان سرسخت او تبدیل شدند. من شخصا مواضع تند برخی از آنان را در شبکه های تلویزیونی “خبرترک” ، “سی ان ان ترک” و “ان تی وی” مشاهده کرده ام اما مثال برجسته آن ، روزنامه “طرف” است که در چند سال اخیر پایگاه اصلی لیبرالها بوده و اغلب افشاء گریها علیه ارتش و طرحهای ادعایی کودتا از این روزنامه آغاز شده اند و از حامیان اصلی دولت اردوغان بود اما بعد از رفراندوم ، مقالات تندی علیه سیاستهای محدود گرایانه دولت منتشر کرد تا آنجا که اردوغان شخصا از سردبیر روزنامه “طرف” (احمد آلتان) به دستگاه قضایی شکایت کرد.
مسئله “زیست آزاد مسلمانی” و “زیست بسته سکولار” که در مقاله تاج زاده مطرح شده هم باید از تاثیرات زندان بر روی ایشان باشد که اینقدر به نظرات جمهوری اسلامی نزدیک شده اند. برای ایشان در این راه جدید آرزوی موفقیت دارم. این هم یک نمونه از تناقضات روشنفکری عصر ما باید باشد. هرچند که من در نقد نخست گفته بودم که ایشان نه زندانی که مهمان ویژه جمهوری اسلامی هستند. میزان معلوماتی که در دسترس ایشان است تا چنین مقالات بلندبالایی بنویسند قابل تامل است.
در جریان قتل های زنجیره ای سال 77 و خودکشی سعید امامی ، حجه الاسلام روح اله حسینیان ، اولین دادستان وزارت اطلاعات و دوست نزدیک سعید امامی (نماینده فعلی تهران در مجلس) در چند سخنرانی جنجالی ، مسئله خودکشی را زیر سوال برد و تلویحا ادعا کرد که سعید امامی را کشته اند. و برای تائید این سخنان ، به سوابق خودش اشاره کرد:
“گفتم آخه بابا جون ، آخه ما خودمان والله یک زمان قاتل بودیم ، یک زمان زندانبان بودیم ، یک زمانی همه این چیزها را گذراندیم تا کنون صدها نفر واجبی خوردند و نمردند… آخه سعید امامی آدمی نبود که خودکشی کند ما می شناختیم سعید اسلامی را…” (روح اله حسینیان – روزنامه صبح امروز – 28/6/78)
اکنون آنهایی که شرایط سخت و غیرانسانی زندانهای جمهوری اسلامی را می دانند خود قضاوت کنند…
15/11/89

Saturday, February 5, 2011

حرکت ملی در نبرد با سالها

آزربایجان جنوبی سالهاست برای اعاده ای حقوق ملی خود مبارز مینمایید. در این پرسه از تمام ابزارهای در دسترس در صورت امکان استفاده نموده است. یکی از ابزارهای مهم فعالان و راهروان این مبارزه تجمع هر چند غیره سیستماتیک پراکنده در اطراف عنصری انتزاعی و بسیار قوی به نام حرکت ملی آذربایجان،  معنی و مفهوم این اصطلاح  روح آزادیخواهانه و احیای هویت ملی تاریخی را در ذهن خواننده تداعی مینماید. 
حرکت ملی آزربایجان جنوبی در ابتدای ظهور و تثبیت حیات و شروع بلوغ بعنوان یک حرکت اجتماعی سیاسی مدرن چند مرحله ای اساسی را پشت سر گذاشته است که به اختصار میتوان سالهای قبل از حوادث خرداد 85, بعد از خرداد 85  تا ورود تراختورسازی به لیگ برتر و شرایط حاضر تقسیم بندی نمود البته طبق تقسیم بندی بالا در سه بخش توضیح  داد خواهد شد.


سالهای قبل از حوادث خرداد 85

این سالها مصادف بود با دوران به حکومت رسیدن اصلاح طلبان در ایران و اولین سال اصول گرایان که نسبت به سالهای بعد سالهای اول دارای فشار کمتری بود. البته شروع بررسی ما  از ابتدای سالهای در دست گیری حکومت توسط اصلاح طلبان به این معنا نیست که قبل از آن فعالیتی وجود نداشت بلکه در سالهای حکومت این جناح فعالیت حرکت ملی نسبتأ محسوس میباشد.
این دوران با آزادیهای نسبی و جان گرقتن جامعه مدنی در ایران بود. انتشار کتب، آثار فرهنگی و نشریات دانشجوی این امکان را فراهم نمود که طیف تحصیل کرده و دانشگاهی با آشنای با ادبیات، تاریخ و فرهنگ با بازیابی  اعتماد به نفس ملی و فراموشی احساس حقارت ناشی از فشار و آسیمیلاسیون پان فارسیزم به طرح راه حل با استفاده از مواد موجود در قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران مبنی بر تحصیل به زبان مادری و آزادی ملتهای ساکن در ایران بپردازد. طرح مسئله زبان نشان دهنده شروع ناسیونالیسم و تلاش در جهت بازیابی احتشام گذشته با تفاوت آگاهی از تجربه گذشتگان بود.در این برهه زمانی اکثریت فعالان حرکت ملی بدون احساس نیاز به آگاهی از مسائل سیاسی و روش علمی رفتار با عامه مردم به عنوان فعال یک جنبش باعث شیوع گفتارهای مبنی بر ضد دین بودن اعضایی حرکت ملی شد. 
حرکت ملی در این مدت با فعالیتهای فرهنگی زمینه زایش تفکر علمی  و رفتار سیاسی را در میان طیف جوان و تحصل کرده به وجود آورده بود.  با نزدیک شدن به سال 85 بحث غالب در میان فعالان حرکت ملی علمی نبودن و ضرورت مطالعه در باب علوم انسانی و شناخت افکار و ارزشهای غالب در جامعه و طرح مسئله و راه حل با محوریت این ارزشها بود. وقوع حوادث خرداد 85 (نتیجه ی سالها فعالیت فعالان حرکت ملی آزربایجان) و کنترل ضعیف مردم معترض توسط فعالان حس نیاز تفکر و رفتار علمی را هرچه بیشتر تقویت نمود. بعد از حوادث خرداد 85 و در اثر فشارهای حکومت اصول گرا عرصه فعالیت و تبادل افکار به فضای مجازی کشیده شد که در بخش بعد شرح داده خواهد شد.


بعد از حوادث 85 تا صعود تراختور سازی به لیگ برتر:

بعد از حرکت مردمی و خود جوش خرداد 85 موجی از دستگیریها و احضار به مراکز قضای و امنیتی در اکثر شهرهای آزربایجان موجب تفکر هرچه بیشتر در مورد تطابق هزینه های داده شده و دستاوردهای  این حرکت شد. بطوریکه در سالگردهای بعد به درخواست تکرار این حرکت از جانب برخی افراد اکثر فعالان از هزینه های زیاد(بخصوص در شهرهای کوچک) اشاره نمودند که این هزینه زیاد باعث مقاومت خانوادهای آزربایجانی در مقابل حرکت ملی میشد و متعاقبأ موجب کاهش یار گیری و جذب نسل تازه به بدنه حرکت ملی میگردید. از طرف دیگر تحت تاثیر حرکت خیابانی خرداد خیل کثیری از جوانان به حرکت ملی آزربایجان افزوده شده که لزوم تعریف رابطه بین این افراد و چگونگی مدیریت بهینه ی این پتانسیل بالقوه حتی تا امروز نیز مطرح میباشد. یکی از تفاوتهای این خیل کثیر با اقلیت دانشگاهی و تشنه ی مطالعه کم بودن علاقه به مطالعه و مشتاق به کارهای پراتیک کوتاه مدت بود. مدیریت و کسب مشروعیت لازم جهت کنترل این نیروهای تازه نفس چگونگی آینده این مرز بوم را رقم خواهد زد.
در این زمان حرکت ملی آزربایجان عمومأ به سطح فضای مجازی کشیده  شد از این دوره میتوان به عنوان مطالعه و خودسازی حرکت ملی یاد کرد. نمودهای از این خودسازی را نیز میتوان به تلاش فعالان در جهت تحکیم انسجام حرکت ملی عنوان کرد(مسئله ی سمبل ملی آزربایجان جنوبی و غیره). فضای مجازی باعث فراهم آیی محیط اظهار نظر بدون تاثیر پذیری از شخصیت فرد مخاطب شد. البته نباید از یاد برد که هم اکنون نیز بعضی افراد ا به کارگیری این فضا باعث تحریف واقعیت و نتیجه گیریهای نادرست میشوند.
مسائل غالب در این دوران را میتوان چنین عنوان کرد: تلاش در جهت تحکیم و انسجام حرکت ملی، افزایش حس نیاز به فعالیتهای رسانه ی حداقل در اینترنت، سعی در کسب بینش سیاسی در مواجه با مسائل و غیره.
در این میان به جرأت میتوان گفت تلاشهای حرکت ملی آزربایجان جنوبی در را کسب بینش سیاسی و رفتار سیاسی تا حدودی موفقیت آمیز بود یگانه عامل اثبات این مدعا تصمیم گیری عدم شرکت حرکت ملی در حوادث بعد از انتخابات 88 میباشد. این تصمیم مقولانه نشانگر این مطلب میباشد که حرکت ملی تمام رویدادها را از دید منافع و میزان سهم از قدرت در آینده مینگرد.

ورود تراختور به لیگ برتر و شرایط حاضر


بعد از صعود تراختورسازی به لیگ برتر شاهد تغییر اولویت اساسی در حرکت ملی آزربایجان جنوبی هستیم . بارزترین این اولویتها بازتاب رویدادها و جو موجود در ورزشگاه از طریق انتشار قطعه های ویدئویی از شعارهای سرداده شده و عکسها از صحنه های جذاب در بین تماشاگران در سایتها و شبکه های اجتماعی  است. که نشانگر تلاش فعالان حرکت برای بازتاب خبری و تاثیر گزاری به افکار عمومی از این راه میباشد. در این دوره شاهد افزایش کیفی سایتها و وبلاگهای خبری وابسته به حرکت ملی فعال در جهت بازتاب اخبار منطقه و مناطق هم جوار هستیم. تراختور سازی باحضور خود در لیگ برتر موجب ایجاد اخبار که خوراک سایتهای خبری بودند شد و از دیگر سو فعالان و جامعه را به طور مستمر و مستقیم درگیر رویدادها و مسائل حرکت ملی نمود. در این بین نباید از یاد برد که در سالهای قبل از حضور تراختور در لیگ برتر عمومأ در مناسبتها اخبار قابل پردازش و تحلیل ایجاد میگردید که جامعه و فعالان را درگیر نمایید. در این زمان مسئله ی شبیه پس از حوادث خرداد نیز به وجود آمد یعنی حضور خیل عظیمی از جامعه در بدنه حرکت ملی با انگیزه و به همان اندازه نیز پراکنده و سازمان نیافته که این موضوع خود مشکلاتی زیادی به وجود می آورد.
در این بین در میان فعالان بحث چگونگی سازماندهی و ایجاد نوعی تعهد در گفتار و جدیت در رفتار افراد جذب شده بود. درست است که در حرکت ملی آزربایجان جنوبی تشکیلات زیادی را میتوان نامبرد اما تمام این تشکیلاتها و حتی در خود حرکت ملی هیچ گونه رسمیت و سلسله مراتب دیده نمیشود و این مطلب به خاطر عدم حضور حرکت یا حضور کمرنگ در معادله های سیاسی است. البته لازمه حضور در معادلات سیاسی در منطقه و جهان ایجاد منافع متقابل میباشد که منافع جز با منابع درآمدی کلان امکان پذیر نیست. عدم وجود این درآمد موجب عدم حضور قدرت در بدنه ی حرکت میگردد که سبب دوری هر گونه رسمیت و سلسله مراتب و تعهد در میان اعضا میگردد. و به جرأت میتوان گفت که تمام تشکیلات و حتی کل حرکت ملی تبدیل به جمعی با اهداف بزرگ که در آن روابط دوستانه حکمفرما است و هیچ گونه میدان عملی برای شناخت استعدادها و تربیت مردان بزرگ آینده وجود ندارد.
اما نباید از یاد برد که حرکت ملی آزربایجان جنوبی در مقایسه با ملتهای تحت اشغال دیگر دارای موفقیتهای قابل تقدیری است. درست است حرکت ملی آزربایجان جنوبی مسائل و مشکلات زیادی دارد ولی با محاسبه سر انگشتی میتوان فهمید که تقریبأ با امکانات صفر توانسته است چنین جامعه را در دست گیرد به طوریکه قدرتمند ترین گرایش سیاسی و اجتماعی در مناطق ترک نشین مخصوصأ جغرافیای تاریخی آزربایجان محسوب میشود.

آ.ارسوی

توبه نامه فردوسي

در تهران سمیناری بود در بزرگداشت فردوسی و نظریات او در باره زنان، که با توجه به یاوه سرایی های فردوسی در باره زنان که حتی توسط طرفداران فردوسی هم قابل دفاع نیست. تصمیم گرفته شد که عبارتهای ضد زنان را نشان ندهند و فقط مواردی را بزرگ کنند که به تمجید زنان پرداخته، ولی در این باره هم مطلبی چشمگیر وجود ندارد. لذا قرار شد موارد دیگری از شاهنامه مانند زیبایی دوستی فردوسی از زنان را تبلیغ کنند. اما شاهنامه را اگر به دقت خونده باشید بر خلاف ادعای عده ای (بی سواد) در این کتاب تلاش شده کلمه عربی استفاده نشود اما ناگزیر استفاده شده است. چون هدف شعر گفتن برای مردم نبوده بلکه شعر سفارشی و بر ضد اعراب بوده است. یکی از هزاران دلیل این مطلب اینکه فردوسی اگر از جایی حمایت نمیشد پول هنگفت برای خرید کاغذ یا احتمالا پوست گاو نداشته است (چون کاغذ گران بود و تازه به ایران آمده بود و تعداد گاو لازم برای نوشتن بر پوست آنها زیاد بود که از عهده فردوسی خارج بود). از طرفی هرچند از کلمات عربی کمتر استفاده شده اما شاهنامه به نوعی از کلمات ترکی پر است. بعد از تعطیلی شعوبیه و ماندن شاهنامه روی دست فردوسی پیرمرد شده و فقر شدیدش، باعث شد تصمیم بگیرد که نامی برای کتاب به نام \\\"سلطان محمود غزنوی\\\" انتخاب و چند شعر هم بنام او به کتاب اضافه کرده و بدو بدهد شاید پولی از شاه بگیرد که شاه هم آدم دانایی بود و از تاریخچه و دلایل تهیه و سفارش دهندگان شاهنامه باخبر بود لذا نپذیرفت. و فردوسی بیچاره کتاب دیگری نوشت که احتمالا اسمش را نشنیده اید بنام \\\"منظومه یوسف و زولیخا\\\"، که در آن به اشتباهش در نوشتن شاه نامه و بر باد دادن عمرش افسوسها خورده که دنیا را با نام افسانه رستم پر کردم و خوذم امروز نان برای خوردن ندارم. بله فردوسی برای پول مینوشت. مرجع هم خود شاهنامه، یک بحث علمی و مرجع هم مشخص است لذا اندکی انصاف و وقت گذاشتن لازم دارد. البته با همه این تفاصیر بنده به شاهنامه به عنوان یک \\\"کتاب شعر\\\" احترام قائلم. اما اگر بحث انسانی و تحلیل باشد، آنرا فاقد ارزش و حتی ضد ارزش میدانم. فردوسی و امثال ایشان از سنگ زاده شده اند که اینقدر زنان و دختران را تحقیر کرده اند. شعر بی مسئولیت یعنی شاهنامه، شعری که برای پول گفته شود یعنی شاهنامه.

ابولقاسم منصورابن حسن فردوسی مشهور به ابوالقاسم فردوسی درسال 329 ه.ق در روستای پاز از توابع طوس متولد شد.در سال 400 ه.ق شاهنامه را به اتمام رساند وبالاخره درسال 416 ه.ق در 87 سالگی دیده از جهان فرویست.آرامگاه کنونی وی درسال 1313 ش. در محدوده باغی که او را دفن کرده بودند ، درنظر گرفته شده است.او دهها سال در دربار سلاطین غزنوی مورد لطف دربار بود وسلطان محمود غزنوی بنا به ذوق شاعری وروح حماسی فردوسی،پیشنهاد سرودن دیوانی حماسی را به ایشان داد با این شرط که سلطان محمود به ازای هر بیتی ازآن یک دینار طلا به فردوسی بدهد.او 35 سال تلاش کرد ومثنوی عظیم از تاریخ ایران کهن مربوط به قبل از اسلام گردآوری نمود.او شاهنامه را با الهام از شاهنامه منثور ابو منصور محمد ابن عبدالرزاق فرمانروای طوس به رشته نظم درآورد.ضمن آنکه قبل از ایشان نیز داستانهای حماسی شاهان ایران منظوم شده بود که از آن جمله می توان به منظوم شاعری کهن بنام ابوالمؤید بلخی و یا مسعودی مروزی و دقیقی طوسی اشاره داشت.بعد از فردوسی نیز دهها شاعر برجسته به سرودن شاهنامه اقدام کردند اما ناکام ماندند.فردوسی 35 سال به سرودن شعر پرداخت و60 هزار بیت مثنوی به نظم درآورد.به امید 60 هزار دینار زرین از سلطان ، دیوان سترگش را به سلطان پیشکش کرد وحتی اوایل آنرا شاهنامه سلطان محمود غزنوی نام نهاد.سلطان محمود با خواندن اشعاری از این دیوان سترگ نا خرسند شد اما ارزش حجمی شاهنامه را فراموش نکرد وبجای دینار زرین، درهم سیمین بدو داد. فردوسی نیز که امیدش را از دست داده بود ،قهر گونه دربار را ترک کرده واشعاری دشنام گونه تحت عنوان هجونامه را خطاب به سلطان محمود سرود. “برتلس” می گوید((فردوسی با دیدن فروپاشی تمام آرزوها وبرباد رفتن تمام وعده ها ،اشک از چشمانش سرازیر شده واز قهرمانی که خود آفریده بود ،نفرت به دل می گیرد)) . فردوسی برای جبران مافات، اشعاری از مدح امام علی (ع) را به شاهنامه اضافه کرد تا آنرا به حاکمی دیگر که شیعه بود داد و او نیز با آغوش باز پذیرا شد وانعامش بخشید.فردوسی نیمی از عمر سپری شده اش را روی منظم کردن شاهنامه گذاشته بود.حال با استقبال سرد و شاید متقابل دربار مواجه شده بود.دیگر سپیدی بجای سیاهی نشسته بود وواپسین سالهای عمرش را سپری می کرد.عمر او از هفتاد سال گذشته بود و بخاطر غافل شدن از آخرت وسرودن ملحمه های افسانه ای بجای حماسی های دینی پشیمان شده بود.سالهای واپسین عمر او به بیزاری از دنیا وسیر و سفر تعلق داشت.پیش شعرا وعرفا میرود تا چاره ای جوید.تا اینکه در سفر عراق در شهر بغداد با “ابو علی حسن بن محمد ابن اسماعیل” درد دل می کند و او به فردوسی پیشنهاد می کند که داستانی از قرآن را منظوم نماید تا آذوقه آخرت گردد.فردوسی از این پیشنهاد استقبال کرده واثر بی نظیر “یوسف وزلیخا” را در اواخر عمرش به رشته نظم در می آورد.فردوسی داستان یوسف وزلیخا را با الهام از قرآن در قالب 6400 بیت منظوم می کند.یوسف و زلیخای فردوسی پس از هزار سال فربت،برای نخستین بار در سال 1889 توسط “هرمان اته” خاورشناس وادیب آلمانی رسما به جهانیان معرفی گردید.100 سال بعد این اثر توسط دکتر صدیق به ایرانیان معرفی شد.ولی گویا رازی که نباید فاش میشد ، برملا شده بود.غالب ادیبان ما از معرفی این کتاب به عامه مردم به خشم آمدند وچونان آب در خوابگه مورچگان ریختن همه به سراسیمه افتاده ودست به توجیه وتخریب وتنبیه وتمسخر این اثر کهن شدند.تنها بدین خاطر که چند بیت اول این شاه اثر، به اضهار پشیمانی فردوسی از سروده های ماضی وتوبه ایشان مربوط است.هم اکنون 24 نسخه از این اثر بی نظیر پس از هزار سال از دست یازی کوته فکران در امان مانده وچون گوهری از آن پاسداری می شود. آری .فردوسی پس از 70 سال واندی توبه می کند واز تخم نفاق افکنی، تحقیر ترکها ،افسانه و رویا تراشی وغافل شدن از آخرت پشیمان شده ودست به دامن خدا می برد وداستان قرآنی یوسف و زلیخا را ضمن اتابه وتوبه نسبت به گذشته می آغازد.



به نظم آوریدم بسی داستان****ز افسانه گـــــفته باســــتان
ز هر گونه ای نظم آراستم****بگفتم درو هر چه خود خواستم
اگرچه دلم بود از آن بامزه****همی کاشتم تخم رنج و بزه
از آن تخم کشتن پشیمان شدم****زبان را ودل را گره بر زدم
نگویم کنون نامه های دروغ****سخن را به گفتار ندهم فروغ
نکارم کنون تخم رنج و گناه****که آمد سپیدی به جای سیاه
دلم سیر گشت از فریدون گرد****مرا زان چه؟ کو ملک ضحاک برد؟
ندانم چه خواهد بدن جز عذاب****ز کیخسرو و جنگ افراسیاب
برین می سزد گر بخندد خرد**** زمن خود کجا کی پسندد خرد؟
که یک نیمه عمر خود کم کنم**** جهانی پر از نام رستم کنم؟
دلم گشت سیر و گرفتم ملال**** هم از گیو و طوس و هم از پور زال
کنون گر مرا روز چندی بقاست****دگر نسپرم جز همه راه راست
نگویم دگر داستان ملوک****دلک سیر شد زآستان ملوک
دوصد زان نیارزد به یک مشت خاک****که آن داستانها دروغ است پاک