Sunday, February 6, 2011

کلاه مشروطه / نقد دوم بر سید مصطفی تاج زاده

پس از انتشار مقاله آقای مصطفی تاجزاده تحت عنوان اقوام ایرانی، هویت و وحدت ملی نقدی از جناب گونای تبریزی دریافت شد که کانون دمکراسی آزربایجان با ملاحظه زندانی بودن آقای تاجزاده از انتشار آن خودداری نمود ، اینک جناب تبریزی با نقدی جدید و از زاویه دیگر دیدگاههای آقای تاجزاده را مورد نقد قرار داده است که برای برطرف نمودن ذهنیت ایجاد شده در جناب گونای تبریزی در مورد کانون دمکراسی آزربایجان و نیز در راستای تعاطی افکار و تنویر افکار منتشر می گردد ، امیدواریم نویسنده مقاله اقوام ایرانی، هویت و وحدت ملی نیز با آزادی فرصت مطالعه نقد دیدگاه هایش و توضیح مسائل مورد انتقاد را پیدا نماید.
گونای تبریزی
هنوز یک ماه از انتشار مقاله “اقوام ایرانی ، هویت و وحدت ملی” نوشته سید مصطفی تاج زاده نگذشته که وی در نامه ای به علی مطهری (فرزند مرتضی مطهری ، نماینده تهران در مجلس و برادرزن علی لاریجانی رئیس مجلس و…) مواضع راسیستی خود را آشکارتر از سابق بیان می کند و علیرغم اینکه چندین روز از انتشار این نامه در سایت “امروز” می گذرد سایتهایی که مقاله سابق تاج زاده را منتشر کرده اند (منظورم سایتهای منسوب به آذربایجان جنوبی است) در بی تفاوتی کامل به سر می برند. آنها که ادعا می کردند به منظور ” ایجاد فضای مناسب برای طرح دیدگاه های مختلف ، آماده انتشار نقد و نظرات خوانندگان محترم” هستند (بی آنکه محلی برای نقد باقی گذارند و فرصتی برابر با اصل مقاله برای نقدها فراهم سازند) و در این کار آنقدر مصمم بودند که حتی اصول اولیه ژورنالیستی را هم زیر پا می گذاشتند آیا اکنون خوابشان برده است؟ (من چند روزی صبر کردم که از یک طرف ، نقدها و موضوعات دیگری در دست داشتم و از طرف دیگر دوست داشتم همان مدعیان ، در مورد تاج زاده بنویسند اما حالا فکر می کنم اگر تا قیامت هم صبر کنم بیهوده خواهد بود.)
پس بدون مقدمه به سراغ آخرین نظرات آقای تاج زاده می روم که ایشان در کوتاهترین زمان ممکن از زندان به چهارگوشه جهان منعکس کرده اند و ما در مرکز تبریز بر سر انعکاس مقالاتمان با این و آن سر و کله می زنیم. مسائل مطرح شده در نقد نخستم (تاج ایران ، دام اقوام) را تکرار نخواهم کرد.این توضیح هم ضروریست که مقاله آقای تاج زاده که در قالب نامه به علی مطهری منتشر شده است در این آدرس قابل مشاهده است.
محورهای اصلی مورد بحث ما در نقد کنونی مان بطور خلاصه عبارتند از: 1.نظری به کتاب “خدمات متقابل اسلام و ایران” 2.نسبت دموکراسی و ایران گرایی 3.بررسی تناقضات در نهضت مشروطه خواهی و شخصیتهای شناخته شده آن 4.بحثی در خصوص کشور ترکیه و اشتراک نظر تاج زاده و جمهوری اسلامی در این مورد.
***
سید مصطفی تاج زاده برای اینکه در انتقاد از ایران گرایی دولت احمدی نژاد و رحیم مشایی با علی مطهری همراهی کند به تجلیل از کتاب “خدمات متقابل اسلام و ایران” مرتضی مطهری می پردازد و از “ایران گرایی دموکراتیک” به عنوان روح آن کتاب در برابر “ناسیونالیسم شاهنشاهی” و “باستان گرایی کاذب فاقد مشروعیت” تجلیل می کند:
“استاد مطهري در مقدمه درخشان كتاب «خدمات متقابل اسلام و ايران» به خوبي نشان مي‌دهد كه نقد ناسيوناليسم شاهنشاهي هرگز به معناي طرد و نفي امر «ملي» نيست… استاد مطهري در دوراني كه گفتمان ناسيوناليستي زمانه آغشته به تئوري‌هاي افراطي فاشيستي و شوونيستي بود، ايران‌گرايي دموكراتيك خود را در كتاب “خدمات متقابل اسلام و ایران” بسط داد و نقش بي‌نظير ايرانيان را در شكل دادن به تمدن اسلامي صريحاً محصول شكستن حصارهاي رژيم موبدي و ايجاد «جامعه باز» دانست” (نامه به علی مطهری – سید مصطفی تاج زاده)
حال به سراغ کتاب “خدمات متقابل اسلام و ایران” از مرتضی مطهری می رویم تا نشان دهیم که سرتاسر این کتاب متکی به تاریخ رسمی راسیستی و سفسطه های کلامی مطهری است و هیچ تفاوتی با نظرات سایر خادمان راسیسم در ایران ندارد و بلکه بدتر است.
خود مطهری در بحث تمدن ایران در کتاب فوق ، تاکید می کند که صلاحیت این را ندارد که “مانند یک متخصص اظهار نظر” کند بنابراین “با استفاده از مسلمات تاریخ که مورد قبول صاحب نظران است” این بحث را مطرح می کند و آغاز تمدن ایرانی با استفاده از مسلمات تاریخی برای مطهری همان سلسله های هخامنشی و کوروش و داریوش بزرگ! و… است و کار مطهری ، تکرار طوطی وار ادعاهای راسیسم در ایران است. (ر.ک. به: خدمات متقابل اسلام و ایران – مرتضی مطهری – انتشارات صدرا – 1357 – صص 374-375)
و در جای دیگر ، مطهری افسانه 2500 ساله تاریخ ایران را (که همراه با انکار تاریخ ملل دیگر ایران است) بعنوان مثالی قابل قبول مطرح می کند:
“مثلا ما مردم ایران در طول بیست و پنج قرن تاریخ ملی مانند بسیاری…” (خدمات متقابل اسلام و ایران – مرتضی مطهری – انتشارات صدرا – 1357 – ص 65)
و نمونه هایی از تناقضات آشکار در کتاب که در نتیجه نفوذ تفکرات راسیستی در مرتضی مطهری حاصل گشته است:
“اگر ما ایرانیان بخواهیم براساس نژاد قضاوت کنیم و کسانی را ایرانی بدانیم که نژاد آریا داشته باشند بیشتر ملت ایران را باید غیر ایرانی بدانیم و بسیاری از مفاخر خود را از دست بدهیم.” (همان – ص 61)
و در ادامه چنین می آورد:
“غزنویان که از نژاد غیر ایرانی بودند وسیله احیاء زبان فارسی گشتند.” (همان – ص 117)
“در دستگاه غزنویان ترک نژاد سنی مذهب متعصب ، زبان فارسی رشد و نضج یافته است. اینها می رساند که علل و عوامل دیگری غیر از تعصبات ملی و قومی در احیا و ابقای زبان فارسی دخالت داشته است.” (همان – ص 118)
بنابراین مرتضی مطهری ، ترکها را نژادی غیر ایرانی میداند. اما تناقضات مطهری پایانی ندارد و برای فخرفروشی به سایر مسلمانان ، ادعا می کند که ایرانیان اسلام را به نقاط مختلف جهان عرضه داشته اند و چون چنین افتخاری را در فارسها نمی یابد در نتیجه همان غزنویان و سایر سلسله های ترک به ناگاه “ایرانی” می شوند:
“غزنویان نخستین افراد ایرانی هستند که دین مقدس اسلام را از طریق سند به هندوستان بردند.” (همان – ص388)
حتی میگوید ترکیه را هم ایرانیان مسلمان کرده اند ، یعنی سلجوقیان!:
“سربازان ایرانی ، اسلام را به آسیای صغیر بردند نه عرب یا قوم دیگر.” (همان – ص 431)
و در بیان جزئیات این افتخار تاریخی برای ایرانیان چنین می نویسد:
“به شهادت تاریخ هیچگاه برای خلفای اموی و عباسی ممکن نشد که نفوذ اسلام را در سراسر این منطقه (آسیای صغیر) مستقر سازند… تنها در حکومت سلاجقه است که می بینیم اوضاع این منطقه دگرگون می شود سراسر آسیای صغیر تحت تصرف این خاندان درآمد و…” (همان – ص 432)
آخر حکومت پهناور سلجوقیان که آسیای صغیر تنها بخشی از آن بود چه ربطی به ایران دارد؟ جناب مطهری ترکان را در همین کتاب به عنوان “نژادی غیر ایرانی” توصیف کرده است. اما سفسطه مطهری تمامی ندارد و دوباره بعد از چند بار که سخن خود را نقض می کند این بار ادعا می کند که سلسله های ترک با اینکه بر ایران حکومت کرده اند اما افتخارات آنها متعلق به ملت ایران است و نه مردم دیگر (یعنی خود ترکان):
“هرچند در این فتوحات نام قلج ارسلان ، سبکتکین ، محمود غزنوی و امثال آنها برده می شود که ترک نژادند اما همانطور که آقای دکتر شهیدی تذکر داده اند آن ترک نژادان در آن وقت نماینده و مظهر قدرت مردم سرزمین ایران بوده اند و به نام پادشاهی مسلمان بر این ملت ، حکمرانی داشته اند و این ملت ایران بود که جهاد می کرد نه مردم دیگر.” (همان – صص 434-435)
یعنی منطق “معلم شهید” و کسی که آیت اله خمینی مطالعه کتابهایش را واجب کرد همین قدر است؟ افتخارات ترکان را به نام “ملت” ایران و ایراداتشان را به نام “مردم” ترک می نویسد. آن هم ایراداتی که ساخته و پرداخته راسیسم است.
مطهری در بحث ادعای کتابسوزی اعراب در حمله به ایران ، نمونه هایی از کتابسوزی های رخ داده در جهان را ذکر می کند. فارغ از صحت و سقم این ادعاها ، اینجا دیگر شاهان ترک ، همان ترک هستند و نه ایرانی:
“ترکان در مصر کتابسوزی کردند سلطان محمود غزنوی در ری کتابسوزی کرد مغول کتابخانه مرو را آتش زدند زردشتیان در دوره ساسانی کتابهای مزدکیه را آتش زدند اسکندر کتب ایرانی را آتش زد…” (همان – ص 324)
یکی از ادعاهای راسیسم فارس و شعوبیه همواره این بوده که اعراب بعد از اسلام ، بر غیرعرب فخرفروشی می کردند و به ایرانیان به دیده تحقیر می نگریستند حال آنکه ایرانیان از نظر نژادی بر اعراب برتری داشتند و…
مطهری که ظاهرا در کتابش می خواهد اینگونه اختلافات را کم کند و از اسلام و ایران دفاع کند (آنهم با مسلمات تاریخی راسیستی) با راسیسم و شعوبیه همصدا می شود و جانب راسیسم را می گیرد:
“تبعیضات نژادی و تفاخرات قومی که بر ضد اصل مسلم مساوات اسلامی بود ، این انحراف بوسیله اعراب بوجود آمد… بدیهی است که هیچ ملتی حاضر نیست تفوق و قیمومت ملت دیگر را بپذیرد.” (همان – ص 403)
“افتخارات نژادی ایرانیان بسی بیشتر از اعراب بود.” (همان – ص 406)
آیا کتابی که تاج زاده با آب و تاب از آن تعریف می کند و علی مطهری را به خاطر داشتن چنین پدری تبریک می گوید همین است؟ مواردی دیگر هم از این کتاب استخراج کرده بودم که فعلا بماند.
***
“بنابراين مدعاي ايران‌گرايي و تمدن‌سازي ايراني، اگر شرط اصلي تجلي هوش ایرانی ، یعنی آزادی و دموکراسی را در محاق بگذارد و حق مشارکت دموکراتیک ایرانیان را در تعیین سرنوشت نادیده انگارد ، لافی بیش نخواهد بود” (نامه به علی مطهری – سید مصطفی تاج زاده)
می گوید “آزادی و دموکراسی” شرط اصلی تجلی “هوش ایرانی” هستند. این دیگر چیزی فراتر از ذهن گرایی باید باشد. ما اگر نمی توانیم به روشنفکرانی چون تاج زاده بفهمانیم که تاریخ ما با تاریخ 2500 ساله شما زمین تا آسمان فرق دارد حداقل می توانیم که آغاز و تکامل دموکراسی در مغرب زمین و سهم ناچیز ما از آن “راه معین برای رسیدن به نتایج نامعین” را تذکر دهیم.
بحثی که اخیرا در خصوص نسبت دموکراسی با حقوق ملی مطرح شده را به فال نیک می گیریم و ما نیز حرفهایی داریم که در اولین فرصت ممکن مکتوبش خواهیم کرد البته با این تفاوت که به نظر ما صحبت از نسبت “لیبرالیسم” با ملی گرایی مناسب تر خواهد بود.
اما تاج زاده شروطی را برای تجلی هوش ایرانی مطرح کرده که هیچ گاه طعمش را هم نچشیده (و نچشیده ایم). هرچند که او و دوستانش 8 سال تمام برای این کار فرصت داشتند اما طعم استبداد و خودکامگی و خودرایی و تزویر و فریب و شعارهای بی پشتوانه و خیلی چیزهای دیگر از آن سالها هنوز هم آزارمان می دهد.
تاج زاده ایران گرایی عصر مشروطه را در مقابل ناسیونالیسم شاهنشاهی و ایران گرایی دولت احمدی نژاد (که هر دو را در نبود مشروعیت و کودتایی بودن مشترک میداند) قرار می دهد و تائیدش می کند:
“این ناسیونالیسم (شاهنشاهی) ، ایران گرایی عصر مشروطه نبود که در سند قانون اساسی آن دوره با حقوق و آزادی های اساسی ایرانیان سازگار بود.” (نامه به علی مطهری – سید مصطفی تاج زاده)
در اینجا به اختصار از دوره پرتناقض مشروطه سخن به میان می آوریم تا مشخص شود که اگر در ظاهر تلاشهایی برای تجدد و آزادی رخ داد ، اما در نهایت برافتادن سلسله قاجار که حاضر بود به تغییرات تدریجی به نفع ملت تن دهد و جایگزینی دیکتاتوری پهلوی تنها نتیجه مشخص آن بود.
برای بررسی آن دوره ، لازم است که کمی به عقب رویم:
“وقایع پانزده سال آخر سلطنت ناصرالدین شاه ، به خطوط اصلی مبانی آرمانی نهضتی شکل داد که در دوره مظفرالدین شاه به نام نهضت مشروطیت ایران به ثمر نشست.” (مشروطه ایرانی – ماشااله آجودانی – نشر اختران – چاپ سوم 1383 – ص 249)
در این دوره می توان اندیشه های میرزا فتحعلی آخوندزاده – میرزا ملکم خان و میرزا آقاخان کرمانی را به عنوان برجسته ترین متفکران زمینه ساز تجدد و مشروطیت بررسی کرد.(طالبوف را استثنا می کنم) البته ما به اختصار چندین مورد از تناقضات فکری و عملی آنان و برخی از شخصیتهای دوره مشروطه را خواهیم آورد.
بدون شک آخوندزاده از برجسته ترین متفکران آن دوران است. “مکتوبات کمال الدوله” ، اندیشه تغییر الفبا ، نامه ها و نقدهایی که با دیگر متفکرین این عصر داشته است نمونه هایی برجسته از تفکراتی است که حتی امروز هم خیلی ها از درکش عاجزند. وقتی مشارالدوله (تبریزی) در رساله ای به نام “یک کلمه” مواد اعلامیه حقوق بشر و قانون اساسی فرانسه را با آیات قرآن و احادیث تطبیق میدهد تا “دیگر نگویند فلان چیز مخالف آئین اسلام یا آئین اسلام مانع ترقی و سیویلیزاسیون است” و آنرا به مانند اثری با اهمیت بسیار برای آخوندزاده می فرستد او بدون تعارف می تواند به مستشارالدوله که خود از اندیشمندان به نام جامعه است است بگوید: “مگر چاره این کار آیات و احادیث است؟” (الفبای جدید و مکتوبات – میرزا فتحعلی آخوندزاده – چاپ تبریز – نشر احیا- 1357- ص 268)
اما عاقبت مستشارالدوله گرفتار می شود و “هنگامی که او را زنجیر کرده ، به قزوین تبعید و زندانی کردند کتاب “یک کلمه” را آنقدر بر سرش کوفتند که بر اثر عوارض آن ، چشمانش آب آورد.” (تاریخ رجال ایران – مهدی بامداد – ج 4 – ص 493 و نیز نک. به: تاریخ بیداری ایرانیان – ناظم الاسلام کرمانی – بخش اول – ص 171)
و آخوندزاده تحت تاثیر اندیشه های نژادپرستانه ، به تجلیل از (ارتجاع) ایران باستان می پردازد و نگاه منفی اش به اعراب و دینی که تحفه آورده اند از او چهره ای راسیستی ترسیم می کند. آخوندزاده عمری در غربت و سفر می گذراند و در اصل توان بازگشت به متن حوادث را ندارد چون خیلی ها از نوشته ها و رفتار و افکارش در عذاب بودند و آرزوی سربه نیست کردنش را در سر می پروراندند که فقط یکی از آنها نوکر دولت ، محمدحسن خان صنیع الدوله (اعتماد السلطنه) بود که می گوید:
“همیشه از معاشرت (آخوندزاده) وحشت و نفرت داشتم . چه مرد فاسد العقیده بی دین عامی بی معرفتی است. از تصنیفات او که وقتی دیده ام ، متجاوز از بیست هزار بیت در مذمت حضرت سید الشهدا صلوات الله و سلام علیه ، نوشته و زوار کربلا را داخل سفها می داند و من از آن روز با خود عهد کرده ام که هر وقت قوه داشته باشم او را به حکم یا به حیله به خاک ایران آورده ، بعد از ثبوت و وضوح عقاید او در حضور اهل اسلام ، سزای او را به شرع شریف واگذارم انشااله.” (سفرنامه صنیع الدوله مشهور به اعتماد السلطنه – به کوشش محمد گلبن – چاپ اول – انتشارات سحر – ص 21)
هر چند که برای مخاطبان دائمی ما تکراری خواهد بود اما باز هم یادآوری می کنم که در خصوص اندیشه های آخوندزاده به مقاله ام با عنوان “ایکی اوزلو آخوندوف” مراجعه شود.
داستان ملکم و میرزا آقا نیز بهتر از آخوندزاده نیست. ملکم به عنوان نویسنده رسالاتی مانند “کتابچه غیبی” ، “دفتر قانون” ، “نوم و یقظه” و… و انتشار روزنامه قانون در راه بسط اندیشه “دولت قانونی” در میان طبقه ای از نخبگان و وزراء تلاش می کرد. فریدون آدمیت در کتاب “فکر آزادی” تصویری رویایی از ملکم ارائه داده و او را در مرتبه ای عالی توصیف کرده است. اما آدمیت نیز در پنهان کردن چهره دیگر ملکم که همانا دو رویی و تزویر و تظاهر در مسلمانی موفق نبوده است و هرچند که در کتاب خود عبارات نقل شده از ملکم را سانسور کرده است اما ماه که همیشه پشت ابر نمی ماند. برای مثال:
“حرف جمیع ارباب ترقی این است که … اصول ترقی را چه از لندن چه از ژاپون بلادرنگ اخذ نمائیم.” (فکر آزادی – فریدون آدمیت – ص 121)
اما اصل عبارت چنین است:
“حرف جمیع ارباب ترقی این است که احکام دین ما همان اصول ترقی است که کل انبیا متفقا به دنیا اعلام فرموده اند و دیگران اسباب این همه قدرت خود ساخته اند. ما بحکم عقل و دین خود باید همه اصول ترقی را چه از لندن چه از ژاپون بلادرنگ اخذ نمائیم.” (دوره تجدید چاپ شده روزنامه قانون – به کوشش و مقدمه هما ناطق – چاپ اول تهران – انتشارات امیرکبیر – 2535 شاهنشاهی)
ببینید میرزا ملکم خان که همواره او را بعنوان یک غربزده به ما معرفی کرده اند دارای چه تفکراتی بوده است: “در دنیا هیچ نظم و حکمتی نمی بینیم که مبادی آن یا در قرآن یا در اقوال ائمه یا در آن دریای معرفت اسلام که ما احادیث می گوئیم و حدود و وسعت آن خارج از تصور شماست بطور صریح معین نشده باشد… حال عوض اینکه به جهالت سابق ، تنظیمات مطلوبه را برویم از فرنگستان گدایی نمائیم ، اصول جمیع تنظیمات را در نهایت سهولت از خود اسلام استخراج می نمائیم.” (روزنامه قانون – میرزا ملکم خان – شماره 36 – صص 3و4)
و همین ملکم در 1273 قمری در پاریس به عضویت لژ ماسونی “دوستی حقیقی” در می آید و در 1274 قمری فراموشخانه را در ایران تاسیس می کند که از رجال و درباری و روشنفکر و روحانی اعضایی داشت. بعد از بسته شدن فراموشخانه ، ملکم به استانبول میرود اما وقتی حقوقش قطع می شود به تابعیت دولت عثمانی در می آید (1285 قمری). در 1288 قمری به ایران برمی گردد و مستشار صدارت مشیرالدوله می شود. نمی خواهم شرح زندگی پرفراز و نشیب و پرتناقض او را ذکر کنم. بگذارید پای میرزاآقاخان کرمانی ، رفیق صمیمی ملکم را هم به ماجراها باز کنیم که او نیز یکی از برجسته ترین ملی گرایان ایران است (از همان ایران گرایان مقارن عصر مشروطه که تاج زاده می گوید) و در دفتر روشنفکری آن عصر ، صفحات بسیاری به نام خود دارد اما ببینید اوج فرصت طلبی را که با همکاری ظل السلطان ، ملکم ، شیخ عبدالقادر کرد ، علمای عراق عرب و کلیددار کربلا در اندیشه توطئه ای است که ناصرالدین شاه را برکنار و ظل السلطان را به تخت بنشاند:
“در کارهای خودمان مدتی است که با شیخ عبدالقادر کرد… دوستی حاصل شده و اینان نیز بیشتر از ما از خرابی کار ایران شکایت دارند… حرفشان این است که اگر دو کلمه نوشته از علمای عراق عرب بدست ما بدهید از برای اینکه این اوضاع خوب نیست و باید اصلاح شود ما تا نقطه آخر ایستاده ایم… آقا سیدصالح ، کلیددار کربلا نیز در همان اثنا اینجا آمد ، معلوم شد که او هم در این درد شریک است. مشارالیه تعهد گرفتن کاغذی از علمای عراق عرب کرده… و ظاهرا در اواخر ماه رمضان یکی از کسان حضرت والا (ضل السلطان) بعنوان زیارت مکه از این صفحات بیاید. حاصل مذاکره با او را هم عرض خواهم نمود.” (نامه آقاخان به ملکم – مجله بررسیهای تاریخی – سال پنجم – شماره 1 – 1349 شمسی – صص 209-210 و عکس شماره 12)
البته این ماجراجوئیها به نتیجه ای نمی رسد و میرزاآقا خان کرمانی همچنان در نامه هایش به ملکم به تجلیل از علما و مجتهدان می پردازد و حتی ملکم را تشویق می کند که در روزنامه قانون بنویسد که:
“عمل دولت و ملت بر دست این علما که امروز خود را عاری از امور سیاسی می دانند چون صاحب علو و دیانت و حب ملیت هستند هزار بار خوبتر و نیکوتر جریان می کند… مقصود این است که رفع این وحشت بزرگ از علمای بغداد و کربلا بشود ، از باقی چیزهای دیگر و کارهای دیگر آسوده باشید.” (نامه های تبعید – به کوشش هما ناطق و محمد فیروز – چاپ افق کلن – 1368 – آلمان غربی – صص 133-136)
بعد از اینکه این طرحها بی نتیجه می مانند این روشنفکران بزرگ اسلام پناه! (ملکم و میرزاآقا) به فکر جعل فتوای میرزای شیرازی می افتند یعنی فتوایی از میرزای شیرازی بگیرند و مهر و امضاء آنرا به فتوای نوشته شده توسط خودشان منتقل کنند:
“چند نفر درین خیال افتاده اند که در خصوص مساله ای دیگر ، استفتائی از جناب میرزا بنمایند و بعد از آن ، آن مهر را به کاغذ دیگر نقل داده ، فوتوگراف کنند… میگویند اصل عمل موجب خیر عامه و مطابق وجدان حقیقی است ، صورت آن حیله شرعی باشد چه ضرر دارد. و مکروا و مکرالله و الله خیر الماکرین. عجالتا در مشاجره هستیم تا که قبول افتد و که معتقد آید.” (نامه آقاخان کرمانی به ملکم – مجله بررسیهای تاریخی – سال پنجم – 1349 – شماره 2 – صص 220-221)
ملکم نیز در شماره دوازدهم روزنامه قانون ، در مقاله ای درباره حرام بودن پرداخت مالیات به دولت بی قانون ، فتوای جمیع مجتهدان (و نه فقط میرزای شیرازی) را جعل می کند و بدون آنکه فتوا یا نام مجتهد مشخصی را بیاورد با این بهانه که فتواها “مغلق و بزبان عربی است” حکم به حرام بودن این عمل را از زبان حضرات صادر میکند.
و تناقضی دیگر متعلق به میرزا حسن تبریزی معروف به رشدیه است یعنی بنیانگذار مدارس به شیوه جدید در ایران ، همان که در شهرهای مختلف مدارسی با شیوه های جدید برپا کرد و علیرغم فشارها و کارشکنی ها و حملات و حتی تکفیر ، خسته نشد. همان که شیخ فضل الله نوری درباره اش به ناظم الاسلام کرمانی گفت: “ترا به حقیقت اسلام قسم می دهم آیا مدارس جدیده خلاف شرع نیست؟ و آیا ورود به این مدارس ، مصادف با اضمحلال دین اسلام نیست؟” (تاریخ بیداری ایرانیان – ناظم الاسلام کرمانی – بخش اول – ص 322)
اما همین رشدیه می تواند از قتل یک مشروطه خواه به عنوان یکی از “معجزات حقیقت اسلام” خوشحال شود و خدا را شکر کند. ماجرا از این قرار بود که در جریان ناآرامیهایی که بعد از قتل امین السلطان فراگیر شده بود عده ای به خانه فردی بنام “فریدون فارسی” که زرتشتی هم بوده و از طرفداران مشروطه بوده می ریزند و او را به قتل می رسانند. چند روز قبل از این ماجرا ، شاهزاده ای بنام “سالار الدوله” وکالت نامه ای به رشدیه داده بود که یکی از دهاتش را بفروشد. ظاهرا همین فریدون فارسی به قیمتی گزاف خواستار خرید آن ده بوده است اما مشکل اینجاست که رشدیه دچار عذاب وجدان شده که چگونه می تواند این ده را از مسلمانان بگیرد و به یک زرتشتی بفروشد. می گوید فردای قیامت به خاطر اینکار مواخذه خواهد شد. می گوید خواب از چشمانش ربوده شده بود. پس دعا می کند که خدایا: “شر این آدم را از سر من رفع کن. بحمداله صبح آن شب ، خبر در شهر پیچید که فریدون بدان تفضیل که می گویند مقتول شده است.” (واقعات اتفاقیه در روزگار – محمد مهدی شریف کاشانی – ج 1 – ص 160)
بعدها قاتلان دستگیر می شوند و حکم دادگاه به امضاء سید عبداله بهبهانی ، 15 سال زندان در کلات و هزار و پانصد تازیانه تائین می شود که برخی از مشروطه خواهان به ناطقین و اجزای دیوانخانه ، رشوه می دهند تا مجازات سخت تر شود.(شاید تازیانه ها شدیدتر زده شود). (نک.به: تاریخ انحطاط مجلس – مجدالاسلام کرمانی – ص 291)
و در این میان حتی می توان از “سید حسن تقی زاده” سیاستمدار و متفکر کهنه کار آن عصر نیز مثال آورد که چه هزینه هایی برای افکارش پرداخت و با چه کسانی معاشرت کرد (یک نمونه اش اقامت یک و نیم ساله در استانبول با زنده یاد محمد امین رسول زاده در یک خانه به سال 1910 م) که می توانست نتایج مبارکی برای تقی زاده در آن فضای سنگین که در ایران حاکم بود داشته باشد. گفتم فضای سنگین ، بد نیست به نامه یک دموکرات تبریزی که در آن سالها برای تقی زاده در استانبول فرستاده نظر کنیم:
“از جنابعالی استدعایی که دارم همین است که این عریضه را فقط خودتان بخوانید. مبادا به یک نفر مسلمان نشان بدهید که همان هفته خانه ما تاراج و خود بنده گرفتار و مثل گوسفند سرم را ذبح می کنند. اینقدر بدانید هرچه تاجر و تاجرزاده در اسلامبول هست ، همه اش مسلمان ابن مسلمان ، شیطان ابن شیطان ، بی ناموس ابن بی ناموسند… این قدر بنده راضی هستم به غیر از خودتان ، اگر جناب رسول زاده و جناب آقا… هم باشد عیب ندارد. دیگر به کسی دیگر خاطر جمع نباشید که فی الفور همان هفته مضمون کاغذ را به اینجا نوشته ، آن وقت خر بیار معرکه بار کن.” (نامه هایی از تبریز – ادوارد براون – چاپ دوم – 1361 – ص 170)
اما تقی زاده چه می گفت؟
“امروز چیزی که به حد اعلا برای ایران لازم است و همه وطن پرستان ایران با تمام قوا … باید در آن راه بکوشند… سه چیز است: نخست قبول و ترویج تمدن اروپا بلا شرط و قید… دوم اهتمام بلیغ در حفظ زبان و ادبیات فارسی و ترقی و توسعه و تعمیم آن ، سوم نشر علوم فرنگ و اقبال عمومی به تاسیس مدارس.” (سید حسن تقی زاده – نشریه کاوه – شماره 1 – سال پنجم – 1338 قمری – ص 2)
هرچند هر انسانی در طول زندگی خود با تغییراتی در افکار و عقایدش مواجه می شود من نمی خواهم مثل خیلی ها بگویم که تقی زاده در دوران پیری از عقایدش عدول کرده بود. قدر مسلم اینکه استثنا کردن زبان فارسی در پروسه غرب گرایی همواره از تاکیدات او بود.
تقی زاده از 1320 تا 1326 ، سفیر ایران در لندن بود و هم او بود که در زمان حکومت ملی آذربایجان (دولت پیشه وری) تمام تلاشش را برای سرنگونی این حکومت در لابی های خارجی انجام داد و سخنران ایران در سازمان ملل ، در آن قضیه هم او بود.
اما ما بیشتر در دوره مشروطه ردپای تقی زاده را جستجو می کنیم. اختلافات فکری او با سید عبداله بهبهانی و نقش بارز تقی زاده در میان دموکراتها سبب شد تا حکم “ضدیت مسلک سیاسی تقی زاده با اسلامیت”توسط دو مجتهد بنام (شیخ عبداله مازندرانی و محمد کاظم خراسانی) صادر شود که در حقیقت یک درجه پائین تر از تکفیر بود و قرار تبعید او از ایران از طرف این مراجع علنی می شود. جدال بین دموکراتها (تقی زاده) و اعتدالیون (بهبهانی) بالا می گیرد. تقی زاده حکم را نمی پذیرد و در این بهبوهه ، بهبهانی ترور می شود. با آمدن ستارخان و باقر خان به تهران ، اعتدالیون آنها را به سمت خود جذب می کنند و اگرچه ستار خان از این بازی کنار می کشد اما باقرخان بلندگوی اعتدالیون می شود. تقی زاده به دست داشتن در ترور بهبهانی متهم می شود ، هرچند که نمی پذیرد اما به ناچار از ایران خارج می شود. طرفداران بهبهانی وقتی دستشان به تقی زاده نمی رسد برادرزاده او (علیمحمد خان تربیت) را به قتل می رسانند:
“میرزا علیمحمد خان آدم بیکس و غریب بود. فقط شجاعت فراوان داشت… آنها (طرفداران بهبهانی) در مقابل ، میرزا علیمحمد خان را کشتند. او مثل اولاد من بود. او را به کلی بی گناه کشتند.” (زندگانی طوفانی ، سید حسن تقی زاده ، به کوشش ایرج افشار ، 1372 ، انتشارات علمی ، صص 135-136 و 144)
اینکه چرا تقی زاده و دموکراتها در مضان چنین اتهامی بودند باید گفت که همواره شبهاتی در خصوص ترورهای سیاسی که با هدف حذف “دشمنان آزادی” توسط آزادیخواهان انجام می گرفت وجود داشت. حیدر خان عمواوغلی در خاطرات خود به جلسه تصویب حکم اعدام “میرزا علی اصغرخان اتابک” اشاره می کند:
“حوزه مخفی اجتماعیون عامیون طهران که مرحوم حاجی ملک المتکلمین و آقا سیدجمال واعظ نیز در آن حوزه عضویت داشتند اعدام اتابک را رای داده به کمیته مجری ، حکم اعدام اتابک را فرستادند.” (مجله یادگار – سال سوم – شماره چهارم – 1325 – ص 50)
به نظر می رسد که نام این دو تن را بدین خاطر آورده که به حکم ، جنبه شرعی داده باشد.
مقصود از بیان این موارد یک چیز است: مشروطه خواهان به آزادی و دموکراسی نرسیدند (حتی برخی از آنان واقعا آزادیخواه هم نبودند) اما به استبداد رضاخان رسیدند ، یعنی سرنگونی حکومت قاجار ، یعنی خواسته مشخص راسیسم در آن زمان. حتی برخی از روشنفکران فارس و خادمان راسیسم، خشنودی خود را از این مساله پنهان نمی کنند و می توانند سرسپردگی به شخصی چون رضاخان را علنا اعلام کنند. مثل ملک الشعراء بهار:
“من آن روز و دیروز و امروز و همیشه صاحب همین عقیده ام که باید دولت مرکزی مقتدر باشد… مردی قوی (رضا شاه) با قوای کامل و وسائل خارجی و داخلی بر اوضاع کشور و بر آزادی و مجلس و بر جان ، مال همه مسلط شد ، و یکباره دیدیم که حکومت مقتدر مرکزی که در آرزویش بودیم بقدری دیر آمد که قدرتی در مرکز بوجود آمده ، بر حکومت و شاه و کشور مسلط گردیده است…” (تاریخ مختصر احزاب سیاسی ایران و انقراض قاجاریه – ملک الشعرا بهار – ج 1 – مقدمه کتاب – صص ح و ط)
***
” نتايج رفراندوم اخير تركيه در جنبه نظري و عقيدتي خود به طور ضمني بیانگر رقابتی هیجان انگیز و پرشور میان دو سبک و شیوه زیست آزاد مسلمانی و زیست بسته سکولار بود…” (نامه به علی مطهری – سید مصطفی تاج زاده)
من در نقد اول تاج زاده گفتم که حزب حاکم ترکیه بیشتر بر برنامه های اقتصادی تکیه دارد. این هم درست است که نیروهای لیبرال – دموکرات که شامل گروهی از روزنامه نگاران و تحلیلگران و سیاسیون ترکیه می شود (که از گسترش آزادیها و محدودیت نهادهایی که حق ویژه برای خود قائل اند حمایت می کنند) از دولت اردوغان حمایت می کردند و از کاهش اقتدار ارتش و برخی نهادها به منظور نیل به “دموکراسی بیشتر” همواره دفاع می کنند. اما برعکس نظر آقای تاج زاده ، بعد از رفراندوم اخیر ، حزب حاکم که خود را یکه تاز میدان یافته شروع به ایجاد محدودیتها و برخورد با سبک آزاد زندگی فردی نموده است که چند مورد از آن اخیرا در مسئله مشروبات الکلی ، برخورد توهین آمیز با هنرمندان (بخصوص مجسمه تراشان) ، مسئله نقض استقلال دستگاه قضایی و مداخله آشکار دولت در برخی پرونده های مهم و… قابل رویت است.
به همین دلیل است که بعد از رفراندوم و سیاستهای جدید حزب حاکم ، همان لیبرالهای حامی اردوغان به یکباره به منتقدان سرسخت او تبدیل شدند. من شخصا مواضع تند برخی از آنان را در شبکه های تلویزیونی “خبرترک” ، “سی ان ان ترک” و “ان تی وی” مشاهده کرده ام اما مثال برجسته آن ، روزنامه “طرف” است که در چند سال اخیر پایگاه اصلی لیبرالها بوده و اغلب افشاء گریها علیه ارتش و طرحهای ادعایی کودتا از این روزنامه آغاز شده اند و از حامیان اصلی دولت اردوغان بود اما بعد از رفراندوم ، مقالات تندی علیه سیاستهای محدود گرایانه دولت منتشر کرد تا آنجا که اردوغان شخصا از سردبیر روزنامه “طرف” (احمد آلتان) به دستگاه قضایی شکایت کرد.
مسئله “زیست آزاد مسلمانی” و “زیست بسته سکولار” که در مقاله تاج زاده مطرح شده هم باید از تاثیرات زندان بر روی ایشان باشد که اینقدر به نظرات جمهوری اسلامی نزدیک شده اند. برای ایشان در این راه جدید آرزوی موفقیت دارم. این هم یک نمونه از تناقضات روشنفکری عصر ما باید باشد. هرچند که من در نقد نخست گفته بودم که ایشان نه زندانی که مهمان ویژه جمهوری اسلامی هستند. میزان معلوماتی که در دسترس ایشان است تا چنین مقالات بلندبالایی بنویسند قابل تامل است.
در جریان قتل های زنجیره ای سال 77 و خودکشی سعید امامی ، حجه الاسلام روح اله حسینیان ، اولین دادستان وزارت اطلاعات و دوست نزدیک سعید امامی (نماینده فعلی تهران در مجلس) در چند سخنرانی جنجالی ، مسئله خودکشی را زیر سوال برد و تلویحا ادعا کرد که سعید امامی را کشته اند. و برای تائید این سخنان ، به سوابق خودش اشاره کرد:
“گفتم آخه بابا جون ، آخه ما خودمان والله یک زمان قاتل بودیم ، یک زمان زندانبان بودیم ، یک زمانی همه این چیزها را گذراندیم تا کنون صدها نفر واجبی خوردند و نمردند… آخه سعید امامی آدمی نبود که خودکشی کند ما می شناختیم سعید اسلامی را…” (روح اله حسینیان – روزنامه صبح امروز – 28/6/78)
اکنون آنهایی که شرایط سخت و غیرانسانی زندانهای جمهوری اسلامی را می دانند خود قضاوت کنند…
15/11/89

No comments:

Post a Comment